
~~~~~~~~~~~~ قاصدکها بي اختيار مي رقصند ~~~~~~~~~~~~~
داستانی که خواهید خواند فقط چند روز محدود از سرگذشت یکی از صدها بلکه هزاران آدمهای معمولی هست که هر روز تو خیابونها میبینید و از کنارشون رد میشید در حالیکه نه اونها و نه شما هیچکدام برای دیگری حاوی نکته عجیبی نیستید. اما شاید پشت هر چشم رازهایی نهفته باشه که شاید هیچ وقت هیچ کس از اونها با خبر نشه و شاید هم خواندن این داستان باعث بشه که وقتی به چشمان دیگری لحظه ای نگاه گذرایی میندازید فکر کنید که شاید اون چشمها هم رازی رو مخفی کرده اند .
این ماجرا اگر چه نه به تمامی اما اونقدر واقعی هست که ممکنه یک روز تو هر شهري
و کوچه اي يا اصلا هر جاي ديگه اي برای کس دیگری هم اتفاق بیافته .... کسی در همسايگي شما یا شاید هم برای کسی مثل خود شما ..
قاصدکها بی اختیار میرقصند
نویسنده: "امید صیادی"
.... .از خواب که بیدار شدم ساعت از 7 گذشته بود . طبق معمول مسعود زودتر از من بیدار شده و بی اونکه بیدارم کنه رفته بود پی کارش . فرصتی برای صبحونه خوردن نداشتم سریع یه دوش یک دقیقه ای و بعد هم لباس پوشیدن به سرعت برق.....
صبح روز اول مهر و خیابونهای شلوغی که پُر شده از بوی مدرسه و بوق ماشینها
چاره ای غیر از سوار شدن به مترو برای سر وقت رسیدن برام باقی نمیزاره ...
فاصله یک ایستگاه از هفت تیر تا تخت طاووس خیلی زود طی شد و من به زحمت خودم رو از لابلاي جمعيت کنسرو شده ي واگن مترو بیرون کشيدم
خارج از ايستگاه با تنفس هواي آزاد احساس سبکي بهم دست داد. بايد سريع خودم رو به دفتر شرکت ميرسوندم.
مطمئنا امروز متقاضيان کار با ديدن آگهي استخدام از اول وقت آسايش رو از تلفنها گرفتند. طبق معمول آسانسور خرابه و بايد تمام هفت طبقه رو با شمارش پله ها طي کنم، ۱۱۲ تا ، تعدادشون رو کامل تو ذهن دارم .
با ورودم به شرکت به لطف آرايش هميشه ملايمم و اودكلون c.k مثل هميشه گردش نه چندان مخفیانه چشم همکاران مرد رو بيشتر از نگاههاي گزنده خانمها احساس ميكنم.
خانم مُبيني هم طبق معمول قبل از من خودش رو رسونده . به قول همکارا بعيد نيست شبها تو شرکت بخوابه بس که علاقه داره نقش خر زحمتکش و صادق رو واسه مدیران شرکت بازی کنه .
خنده ای زورکی رو به عنوان سلام تحویل میده و منهم همون مدل لبخند رو بهش برمیگردونم . خوب ميدونم از ته دل دوست داره سر به تنم نباشه .
آقاي اصلاني مدير داخلي شرکت هم رل هر روزش رو تکرار ميکنه ، با ديدن من از اتاقش بيرون مياد و در حالي که وانمود ميکنه به قصد رؤيت نزديک تر من نيومده شکم گنده اش رو ميده تو و دستش رو روي کله نیمه طاسش ميکشه .بعد هم مياد جلوي ميز واميسه .
.باید طبق قانون نانوشته احترام اول من سلام کنم : سلام جناب اصلاني .
ـ :سلام خانوم اميري ، صبح شما بخير . اوضاع چطوره؟ ...
و با بلاهتي كه منتظرش بودم سر بزنه ميپرسه: آگهي استخدام خوب زنگ ميخوره ؟
هنوز جمله اش تو دهن گنده اش بود که تلفن ميز من زنگ خورد.گوشي رو برداشتم : الو ، ايرانپورت بفرماييد.....
و با لبخندي بهش حالي ميکنم که ديگه مشغولم و ميتونه گورش رو گم کنه .
خیلی خوب متوجهم که از وقتی تقاضای دوستی احمقانه اش رو رد کردم هنوز تو موقعیت بازسازی چهره تحقیر شده اشه .....
اوايل کادو هاي کوچولو يي تو کشوي ميزم بدون نشوني خاصي پيدا ميکردم تا اين که اونشب بيرون شرکت با پاترولش منتظر وايساده بود و اصرار کرد که من رو تا يه مسيري برسونه .تازه بين راه وقتي دستش رو روي دستم گذاشت متوجه جريان شدم.
خيلي راحت رفت سر اصل مطلب :آیدا خانم ... من و تو که نمیخوایم و البته نمی تونیم گذران جذابترین و داغترین روزهای زندگیمون رو تنها با قناعت به همسرانمون حروم کنیم ؟ هان ؟ ..... ميخوام با هم اوقات خوشي رو بگذرونيم... میدونی ... من يه مسلسل جنسي ام و تو با زيبايي خودت و اندام كشيده ات ميتوني با من به اوج .......
كشيده پشت دست محکمم که تو صورتش خورد تازه فهميد که اشتباه گرفته ....
به زحمت کشيد کنار و منهم وسط اتوبان مدرس پياده شدم .
لزومی نداشت که به مسعود چیزی بگم فردای اونروز هم نه اصلانی به روي خودش آورد نه من . فقط باعث شد مطمئن باشم اگر حمايت حاج آقا نوري صاحب شرکت رو نداشته باشم حتي يک ثانيه هم تو اخراجم وقت رو تلف نميکنه و اصلا به همين دليل خانوم مبيني رو استخدام کرد .
تلفنها تا ظهر بدون توقف زنگ خورد. پرسشها بيشتر حول و حوش حقوق بود و من هم همه چيز رو به انجام مصاحبه بعد از ارسال مدارکشون موکول ميکردم.
شرکت از کار نمايندگان مرزي رضايت نداشت و ميخواست با استخدام يه مدير بازرگاني بازرسي و نظارت دائمي در مبادي ورودي کشور داشته باشه.
وقت نهار خانم مُبيني رفت و من موندم تا اون برگرده . شرکت خلوت شده بود و ترافيک تلفنها هم کمتر . جمال آبدارچي افغاني شرکت واسم چايي آورد و من طبق معمول باید قبل از چاي سيگار میکشیدم. پنجره ي کنارم رو باز کردم و از تو پاکت چرمي سيگارم يه نخ رو بيرون کشيدم.
طبق مقررات شرکت کشيدن سيگار ممنوع بود ولي خوب بعد از شش سال کار مداوم و صادقانه کسي به خودش جرات شكايت ازسيگار کشيدن من رو نميداد.
اکثر همکاران بعد از من و اصلاني استخدام شده بودند و همين من رو داراي حاشيه امنيت خوبي کرده بود.هنوز سيگارم تا وسطهاش نسوخته بود که تلفن زنگ زد. برداشتم
--- : ايرانپورت بفرماييد . صداي پير مردي از اونور خط در اومد
--: خانوم جان ، يه آگهي چاپ کرديد ، من از صبح دارم ميگيرم اشغاله .ميشه بگيد کارش کجاست؟ حقوقش در چه حدودیه؟
يه لحظه خندم گرفت ......
---: پدر جان ، ما به يه آقاي تقريبا جوون نياز داريم اين کار سخته واسه شما، اگه اشتباه نکنم شما بزرگتر از اونی هستید که به عنوان کارمند استخدام بشید درسته؟
پيرمرد در حالي که مي خنديد گفت : دخترم ، از من گذشته که بخوام کار کنم ، واسه پسرم پرسيدم . ---- : خوب اين شاخ شمشاد شما شرايط استخدامي ما رو داره؟
به سرعت جواب داد: آره... اون فرانسه تحصيل کرده . مديريت خونده ...
و بعد در حالي که صداش رو صاف ميکرد با غرور خاصی گفت : خونواده ي من همشون تحصيل کرده اند خانوم . ما فرهنگي هستيم .
با لبخندي که اون بتونه از پشت تلفن ببينه گفتم : o.k پدر جان ، خوشحال ميشيم آقا زادتون مداركشون رو به آدرسي كه تو آگهي داديم بفرستند .
پيرمرد با خوشحالي تشكر كرد و قبل از اين كه قطع كنه گفت : من منوچهري هستم خانوم . پسرم هم رها منوچهري هستند . شما رو بخدا هواش رو داشته باشید .اون خجالتيه روش نميشه واسه كار به كسي تقاضا كنه ...... الان چهار ساله كه بيكاره ولي ....
يه خط ديگه زنگ ميخوره و من نميتونم بيشتر از اين به حرفهاي پيرمرد گوش بدم. با گفتن چشم .. حتما ..... خطش رو اوت ميكنم و ميرم روي يه خط ديگه
----: ايرانپورت بفرماييد.
خيلي احساس خستگي ميکردم ، داخل مترو تا متوجه لرزش موبايل تو کيفم بشم قطع شد.مسعود بود که زنگ زده بود.
شماره خونه رو گرفتم: الو ، مسعود ، سلام ، چيه؟ کاري داري؟
ـ : حتما کار داشتم که زنگ زدم دیگه. چرا جواب نميدي؟ پشت خطي داشتي ؟
ـ : نه تو کيفم بود ، دير متوجه شدم .
ـ : ببين آيدا، من سيگارم تموم شده داشتي ميومدي يه بسته واسم بگير ، راستي شام خونه بابا اينا دعوتيم زود بيا........و قطع کرد.
طی سه سالي که از ازدواج من و مسعود گذشته هنوز هم گاهي به شک مي افتم ....
کار درستي بود يا نه ؟...
حداقل این رو مطمئنم اون روزهای اول هیچ شباهتی به الان نداشت . نمیدونم چرا اما فکر میکنم کلا از اول برای درک هم مشکل داشتیم ...
تنها دلخوشي من اين بود که شرط گذاشته بودم بعد از ازدواج بتونم به کارم ادامه بدم .
مادر و کلا خونواده مسعود هم با اين تفکر رضايت دادن که بعد از بدنيا اومدن بچه اين منم که ديگه فرصت سرکار رفتن رو از خودم ميگيرم ، بچه اي که هيچوقت دنيا نيومد....
دوباره گوشي لرزيد اين بار توی دستم .......
ـ : الو ... ؟
---: سلام مسخره ... معلوم هست کدوم گوري هستي؟...!!!!
سودابه عوضی ...هنوز هم مثل دوره دانشجويي مون شيطون و پر از انرژیه
: سلام عزيزم ،..... چه عجب !!!! سودی خانوم فرصت کردند يه تماسي با فقیر فقرا بگيرن
. ـ : خوبه ، خوبه ، مسخره ...
هر دو ميخنديم ... مطابق معمول زود کلنگ ياد آوري خاطرات رو با هم بر ميداريم .
همچنان که گرم صحبتم متوجه نميشم که قطار از ايستگاه هفت تير گذشته . اونهم سه تا ايستگاه
ـ : اي .. سودابه خاک بر سرت کنن با اين زنگ زدنت ...
به سرعت پياده شدم و قبلش به سودي قول دادم واسه جشن تولدش يه کادوي گنده ببرم.
دويدم لاين برگشت و منتظر قطاري شدم که تا اومدنش دوازده دقيقه بايد صبر ميکردم .
سعي کردم به مسعود زنگ بزنم ولي موبايل آنتن نميداد. بلاخره قطار اومد .
به خونه که رسيدم مسعود نبود . هنوز لباسهامو عوض نکرده بودم که در باز شد و اومد داخل.
--:سلام ،
ـ : سلام ، دير کردي ؟ نگران شدم .
واسش توضيح دادم که به خاطر تلفن سودي حواسم پرت شده ...
ابرویی بالا انداخت و گفت : تو و حواس پرتي؟
پرسیدم : تو کجا رفته بودي ؟
ـ : ديدم نيومدي رفتم سيگار بگيرم ، راستي تو هم خريدي؟
تازه يادم افتاد که سيگار نخريدم .
ـ : آه ... نه ، .. يادم رفت ، خودت گرفتي؟
يه نگاه ثابت و نچسب انداخت و گفت : من ميرم دوش بگيرم ، تو هم اگه حواست رو جمع کردي به مامان يه زنگ بزن بگو ما تا ساعت هفت ميرسيم
. لحنش مثل همه وقتهايي که چيزي باب ميلش نباشه نيش دار و کنايه آميز بود ..............
تو خونه پدري مسعود همه جمع بودند . خانواده ي قديمي و خوب مسعود تقريبا چيزي از يه قبيله کم نداشت.
چهار تا پسر و دو تا دختر که ناصر پسر دوم خونواده تو جنگ شهيد شده بود.
شام رو که خورديم من و بقيه زنها تو آشپز خونه مشغول کار شديم تو صحبتهاي قبل از شام متوجه شدم اين مهموني واسه اعلام محترمانه قصد ازدواج بهرام که تازه سربازيش تموم شده برگزار شده . بهرام آخرين پسر خونواده و در حقيقت ته تقاري حاج آقا درايتي و حاج خانوم بود.
دختر خاصي رو پيدا نکرده بودند و هر کسي يه پيشنهادي ميداد .
مريم خواهر ارشد مسعود در حين ظرف شستن گفت : بهرام يه مقدار احساساتيه . به آقا رضامون گفته يه زن ميخوام مث آبجي مريم ....
با اين حرفش نرگس کوچکترین دختر حاجي و معصومه زن صادق و تازه عروسي که بعد از من اومده بود تو اون خونواده پقي زدن زير خنده و من هم با خنده اونها خنده ام گرفت ....
طفلکيها حق هم داشتن . آبجي مريم مسعود و بهرام بعد از چهار شکم زايمان به اندازه بشکه دويست و بيست ليتري شده بود و بعيد بود پسري اول زندگي آرزوي گرفتن همچين زنی رو بکنه .
مريم که متوجه پوزخند و خنده ماشده بود با غرولند معمول زنهاي چاق گفت: چيه؟ مگه من چه مه ؟ خوب يه ذره چاقم ، اونهم که بايد آق رضامون کيفش رو ببره که واسش چهار تا زائيدم که ميبره . . . . و روی کلمه چهار تاکید مخصوصی داشت .....
مطمئن بودم اينجارو با من بود . پشقابي رو که دستم بود آبکشيدم گذاشتم تو جا ظرفي . متوجه بودم که همه داشتن منو نگاه ميکردن . دستهامو خشک کردم و بي اون که چيزي بگم رفتم تو اتاقي که مانتو و روسریم رو در آورده بودم . قبل از اين که لباس بپوشم در اتاق باز شد و اول حاج خانوم بعد هم معصومه و نرگس اومدن تو . حاج خانوم مثل همه اوقاتی که میدونست چطور باید دلجویی کنه با مهربوني اومد جلو
---: چي شده مادر؟ چرا داري لباس ميپوشي؟
نرگس که به اشاره اون حاج خانوم رو که تو سالن و بين مهمونها نشسته بود به فراست انداخته بود که اتفاقي افتاده زود همه چيز رو گفت .
معصومه هم که بنيادن از مريم بدش ميومد اينجوري تمومش کرد : حاج خانوم هرچي شماو حاجي مهربونين و زبونتون حليمه اين مريم خانوم مث مار قاشيه نيش ميزنه . خوبه همه ميدونن آقا مسعود بچه اش نميشه ... اگه ايراد از آيدا جون بود که مريم خانوم تا حالا ده تا هوو آورده بود سر زن داداشش ...
ناراحتي بي اغراقي از صورت حاج خانوم پيدا بود . بلاخره اونهم بابت بچه دار نشدن ما ناراحت بود کلي نذر و نيازش و کلي آبرو گرو اين امام و اون معصوم گذاشتنش بي نتيجه مونده بود .
دستم رو گرفت با ناراحتي کشوند اون طرف اتاق و به دخترها اشاره کرد برن بيرون .
در حالي که صداش ميلرزيد گفت : ببين آيدا جان ، مريم کم عقله . دشمني نداره ولي زبونش تلخه . الانه اگه تو پاشي بري من به حاجي چي بگم؟ بگم تو مهموني پسرش که دنبال عروسه اخم و قهر و ناراحتي پيش اومد؟ ميدوني چه بلايي سرمون مياره؟ عزيزم تو بزرگواري کن ....
پيرزن بيچاره اونقدر اصرار کرد که ناچار منصرف شدم . گفتم : باشه مادر .. ولي من فقط ميشينم تو سالن تا مجبور نباشم چیزی به مریم بگم .صورتمو بوسید ......
رفتم تو سالن کنار مسعود و پدرش نشستم . بحث و شوخي مردها بي اطلاع از اونچه که بين زنها اتفاق افتاده بود گرم بود . وسط صحبت حاجي يه سرفه اي کرد و گفت : خوب ، بهرام جان ، پدر جان همه امشب اينجا جمعند تا بدونن تو چه جور دختري رو دوست داري ؟ اصلا ما بايد دنبال چه زني واسه تو باشيم؟ بگو پدر جان . بگو بابا ...
بهرام طفل معصوم مثل لبو سرخ شده بود و سرش رو انداخته بود پايين ـ : والله حاجي ... چي بگم ؟ ... هر چي خودتون صلاح بدونين ...
اميرخان پسر بزرگ خانواده خیلی زود سر کلاف رو بدست گرفت : صب کونين . حاجي اين بابا آق بهرام حرف رو با امبُردس باس از دهنش کشيد بيرون . مگه نميشناسينش ؟ درد دلاشو پيش اون يکي کوچیکه ميگه و بس ....
و بعد بلند داد زد : نرگسي .... نرگسي
.... . و نرگس بدو بدو خوشحال از اين که تو یه امر خانوادگی صاحب نظر تشخیص داده شده اومد .
---ـ : چيه خان داداش ؟
ـ : نرگسي ما از داش بهرامت اجازه گرفتيم که از شما بپرسيم ايشون به نظر سرکار عليه چه جور دختري ميخواد ؟ چه جور زني رو دوس داره؟ تو که پای حرفاش نیشستی الانه بهمون بگو تا مام خطا نریم واسه عاقبت این بچه ....
نرگس يه لبخند نمکي زد و در حالي که با ناخن شصتش ور ميرفت گفت : والله . ... خان داداش امير ... چيزه .. بعد يه نگاه به من کرد ...
و گفت : چيزه ... داداشی بهرام هميشه از سر و تيپ زن داداش آيدا تعريف ميکنه .. ميگه دختر اين شکلي .....
يه لحظه احساس کردم مدل نگاه همه به من عوض شده . تنها قيافه مسعود که بي تفاوت با سر انگشت روی لبه فنجان چایی بازی میکرد بدون تغییر خاصی کمی عجیب به نظر میرسید . ....
ناگهان با صدای محکمی امير خان کف دستهاش رو محکم کوبيد به هم و گفت : خوب خنگه اگه زن داداش آيداتون آبجي داشت که مسعود خان تا الان اون يکي رو هم گرفته بود ....
با اين حرفش همه زدن زير خنده ..
مهموني غير از حرف احمقانه مريم نکته منفي ديگه اي نداشت ...
تو راه برگشت احساس کردم مسعود ناراحته .پرسيدم : چته؟ چيزي شده؟ .هيچي نگفت ..
کم کم بارون شروع میشد .. پشت چراغ قرمز بهارستان ایستاده بودیم .
به نظر خیابون خلوت تر از ساعت 1 شب بود .... فندک ماشين تق صدا کرد . مسعود سيگارش رو که روشن کرد آهي کشيد و گفت : ميدوني آيدا .. بعضي وقتها حس ميکنم زيبايي تو حتي فاميل من رو حساس ميکنه چه برسه به مردم .. مردمي که هر کدومشون از يه تيره و يه قُماشن...
گفتم : خوب .. منظورت چيه؟ فاميل تو فاميل منم هستن دیگه ... مگه غیر از اینه ؟
پک عميقي به سيگار زد و گفت : منظورم اين نبود ... ميدوني ...من خودم اگه بین همکارات بودم .. سعي ميکردم هر جور شده ....
گفتم : هر جور شده چي؟ حرفت رو بزن ...
ادامه داد : سعي ميکردم هر جور شده با يه همکار زن ارتباط بر قرار کنم که خوب هم زيبا باشه وهم وقت کافي داشته باشه ...
باورم نميشد ، چي داشت ميگفت؟ اشک تو چشمهام جمع شده بود . بغضي ناگهاني را گلوم رو بست نميتونستم حرفي بزنم ....
و اون حرفش رو ادامه داد : ميدوني تصميم گرفتم که نذارم ديگه سر کار بري .... بسه . ما که به حقوق تو احتياجي نداريم .داريم؟ تا آخر اين ماه کاراتو هماهنگ کن و ديگه نرو . ...
چراغ سبز شد . من روم رو برگردوندم سمت خيابون ..
از پشت اشکهام همه چيز درهم و برهم ديده ميشد ... همه چيز .......
مثل جن زده ها گنگ شده بودم .....نميتونستم تمرکز کنم ،
باورم نمي شد شوهرم ، شريک زندگيم تا اين حد من و دنياي اطرافش رو تک بعدي و تاريک ببينه . باور نمي کردم به تمام قول و قرارها و تعهداتي که نسبت به من و زندگي مشترکمون داشت به اين راحتي بي تفاوت بمونه. من که مهمترين مسئله زندگيم اون بود و كارم و وفاداري به هر قول و قراري که مابينمون بود حالا از زبون نزديکترين آدم زندگيم بايد ميشنيدم که ميشه به تعهدات پشت پا زد و چه راحت هم ميشه اين کار رو کرد .
تا چند روز مثل مجسمه ها واسه رفع تکليف فقط رفتم سرکار و اومدم . عادت نداشتم پيش کسي درد دل کنم .
نميدونستم چطور بايد اين مسئله رو هضم کنم که قول دادن به يه مرد رو بايد مردونه محترم بدونم ولي قول يه مرد رو بی هیچ اغماضی بايد ناديده بگيرم.
تا انتهاي ماه ۲۰ روز مونده بود . روز چهارم تصميمم رو گرفتم ، رفتم تو دفتر حاج آقا نوري و بهش گفتم امکان اين که بعد از اين ماه سرکار بيام رو ندارم.
اونقدر مصمم و جدي اين رو گفتم که بيچاره حاجي زياد به خودش اجازه نداد تا سعي کنه من رو از رفتن منصرف کنه ، فقط خواست اگه بخاطر کارهاي شرکت مجبور شدم چند روز بيشتر از زمان مد نظرم سرکار حاضر باشم مخالفتي نکنم
خبر رفتن قريب الوقوع من مثل توپ تو شرکت صدا کرد.همه علت رفتنم رو میپرسيدند و من نمي تونستم جوابی قانع کننده بهشون بدم .
چند روز بعد سودي زنگ زد و يادم آورد که فردا شب منتظر منه ، خيلي دوستم داشت و نمي تونستم تو ذوقش بزنم اگه به جشن تولدش نمي رفتم حسابي دلگير ميشد .
شب به مسعود گفتم : فردا دارم ميرم تولد سودابه اگه ميخواي ميتوني همراه من بيايي .
و اون که نهايت خشم من از مسائل بوجود اومده رو تو سکوت و کم محلي هام درک کرده بود سعي کرد من رو راحت بگذاره : نه ، خودت برو ، راحت باشين ، مردها اينجور وقتها واسه درد دلهاي زنونه و شنیدن قساوت خودشون مزاحمند. و خنديد ...
از شنيدن صداي خنده اش چندشم ميشد.....
فردا زودتر از سر کار اومدم.بعد از حمام نشستم جلو ميز توالت ، به چهره ام تو آيينه خيره شدم ....
اين جماعت از کدوم زيبايي حرف ميزنن ؟ قيافه من از ديد خودم معمولي و حتي بد بود ، يه خط ريز و تازه زير پلکهاي پاييني ميتونست به همه بفهمونه که صاحب اين صورت حالا ديگه تو بيست و هشت سالگي از اون دختر شر و شور نوزده ساله اي که به طرفه العيني دانشکده رو رو سر همه خراب ميکرد خيلي فاصله گرفته…. . فقط قالبي رنگ و رو رفته از اون دختر مونده و ...... هيچ .
پا شدم جلو آيينه وايسادم ، حوله رو از تنم در آوردم . نه چاق نشدم . هنوز همون اندام به قول مادرم ني قليوني رو يدک ميکشم .
دستم رو گذاشتم روي شکمم و چشمهام رو بستم . چقدر با بچه ها تو کلاس راجع به اين که وقتي حامله ميشيم چه قدر از ريخت ميا فتيم و بدنمون چقدر از چشم خودمون هم ميافته ور زديم . خوب يادمه وقتي يه روز همه بچه ها گفتند آيدا خوش هيکلترين دختر کلاسه من چي گفته بودم ؛ اي کاش هيچوقت حامله نشم تا هيکلم از ريخت نيافته ... .
و حالا بايد هر وقت مادري رو ميبينم که نوزاد يا بچه کوچولوش رو بغل گرفته به یاد اجابت آروزیی بیافتم که ..... .
کم کم باید حاضر شم ....
ضبط رو روشن ميکنم ، شادمهر ميخونه :
امشبم ميون اين خاطره هاي سردم، ميرم و دنبال اون حادثه اي ميگردم که نفهميدم و کي ، کجا تو رو ازم گرفت.......
مسعود سوئيچ ماشين رو روي ميز سالن طوري گذاشته بود که ببينم. از ميدون هفت تير يه خرس پشمالو گنده خريدم .
اونقدر بزرگ بود که فروشنده به زحمت تونست رو صندلي عقب پرايد جاش بده .
توي راه ترسيدم نکنه خونه سودابه رو نتونم پيدا کنم . و همون هم شد، تو فرمانيه چند بار که دو سه تا از کوچه ها رو که شک داشتم بالا و پايين کردم و نتيجه نگرفتم بهتر ديدم تلفن بزنم و آدرسش رو دوباره بپرسم .عجيب بود کسي تو خونه گوشي رو بر نميداشت . موبايلش رو گرفتم بوق سوم برداشت ولي از بين سرو صداي موزيک و جيغ و هوار به زحمت ميشد تشخيص داد چي ميگه . منتظر شدم خودش رو برسونه يه جاي خلوتتر .
ــ : پس کجايي خره؟
ـ : من گم شدم . نميتونم خونه تون رو پيدا کنم .
وقتي آدرس رو گفت تازه متوجه شدم خيابون اصلي رو هم اشتباه رفتم. بلاخره کوچه رو پيدا کردم و اونوقت ديگه پيدا کردن خونه زياد سخت نبود، از سر کوچه صداي موزيک نشون ميداد که يه دختر شيطون که همکلاسي من و بهترين دوستم بوده داره با دیسکو خودش رو خفه ميکنه. خونه ويلايي و قشنگي داشتن . سودابه هيچوقت ازدواج نکرده بود و اصولا از همه بچه هايي که همدورش بودن عاقل تر بود .
از پشت در دوباره موبايلش رو گرفتم ـ : اوي خنگه درو باز کن من پشت درم .خودش بدو بدو اومد درب رو باز کرد . با وجودي که حدود يک سالي ميشد که نديده بودمش ولي اصلا فرقي نکرده بود حسابي همديگر رو ماچ مالي کرديم و آخرش هم به رسم قديميمون يه چک کوچولو زديم تو گوش هم . کادوش رو همون دم در بهش دادم و گفتم : ببين خُله ! اين خرس گنده رو تا اينجا آوردم از اينجا به بعدش با خودته ..
با ديدن خرس يه جيغ بلند کشيد و بلافاصله مستخدم خونه رو از تو صدا کرد تا هم ماشين رو بذاره تو پارکينگ و هم خرسش رو بياره تا همه مهمونها ببينند.
دستم رو گرفت و در حالي که ميکشيد گفت: خيلي خوشحالم کردي اومدي .. اگه بدوني چقدر تعريفت رو کردم .. اونقدر ازت گفتم که همه منتظرن ببيننت. خونه اونقدر شلوغ بود که حد نداشت.
دستم رو گرفت و همون جور که من رو از وسط جمعيت در حال رقص ميبرد به بعضي از مردها و زنها معرفي ميکرد . رفتيم طبقه بالا توي اتاق خود سودي
. ـ : خوب اينجا لباست رو عوض کن .. لوازم آرايش ؟
گفتم : آوردم با خودم ـ : خيلي خوب ، پس من ميرم پايين تو کارت رو کردي بيا خوب؟ گفتم : باشه .. ولي سودي ؟
ـ : ولي چي ؟
ـ : انگار مهمونات زيادي هپروتين چيکار کردن ؟
ـ : اه .. اُمُل شدي چرا ؟ خوب جشن همينه ديگه ما که بچه نيستيم .. همه اينجا دوستهاي خوب من هستن ولي هيچکدومشون به تو نمیرسن ..منتظرم خوشگل خانوم..
اين رو گفت و رفت . پيش خودم فکر کرده بودم که مثل سالهای قبل مهموني يا مرد توش نيست يا اگر هم باشه محدود به فاميلهاي خود سوديه . ولي تعداد مردها بيشتر از اوني بود که من فکر کرده بودم و از چهره هاي قبلی هم کمتر توشون ديده بودم لباسم رو که در آوردم به کُل از اومدن پشيمون شدم . به خاطر همون پيش بيني هاي غلطم لباسي رو با خودم آورده بودم که تا اون موقع هيچ جا نپوشيده بودم .
تاپ مشگي که از جلو توري بود و دو تا نوار پارچه اي ضربدري ميرفت پشت گردنم و بر ميگشت و پشتش از کمر به بالا لخت بود و دامنش هم از بغل تا نيمه تور بود و بقيه اش هم پارچه نازک مشگي که دست کمي از تور نداشت با اين لباس مجبور بودم سوتين هم نپوشم .. . .
اعصاب خورديهاي اين چند روز فرصت فکر کردن راجع به مهموني رو از من گرفته بود بايد قبلش با سودابه چک ميکردم تا اينطور گرفتار نشم . درمونده شده بودم اون لباس شايد واسه يه دختر بد به نظر نميرسيد ولي من بين اين همه مرد با اين لباس بدن نما .... ؟
يه سيگار روشن کردم ، تو فکر بودم که در باز شد و سودابه در حالي که يه گيلاس مشروب تو دستش بود اومد داخل ،
با ديدن من مثل برق گرفته ها گفت : دختر تو که هنوز لباست رو عوض نکردي اونوقت نشستی با خیال راحت سیگار میکشی ؟ پس چه غلطي داري ميکني؟
مشکلم رو بهش گفتم .
ـ : ببينم لباست رو .. لباس رو که ديد زد زير خنده .. خداي من چقدر قشنگه . واي توي اين لباس من خيلي بهت حسوديم ميشه ـ
گفتم : ولي محاله من با اين لباس بيام پايين . واسش توضيح دادم که چرا فکر نکرده اين لباس رو با خودم آوردم ..
ميدونست خيلي راحت از خير همه چيز ميگذرم و شوخي نميكنم
ـ :
سودابه فرياد كشيد : بچه ها به افتخار آيدا .. چند نفر از مردها سوت زدن و يكيشون رقص كنان جلوي راهم رو گرفت .. من با لبخند از كنارش گذشتم تا بتونم خودم رو نزديك سودابه برسونم و رو يكي از مبل ها بشینم . ولي خود سودابه سريع پا شد و گفت : خوب بچه ها پاي ديسكوي من اومده و بعد با اشاره به پسري ت سيستم صوتي غول پيكرش dj جمع بود داد زد : شهرام .. cast 2 cast اونهم با يه o.k استارت زد . منهم مثل همه رقصها هماهنگ با سود ابه شروع کردم .....
از ابتداي رقص ، احساس كردم وجود شنل به هيچ وجه با آهنگ تند جز و حركتهاي سريع
بدن جور نيست. به نوعي هم دست و پا گير بود هم شده بود يه وصله نچسب .
به طرز نامحسوسي جمع حاضر رو زير نظر گرفتم ، تقريبا همه تو حال خودشون بودند و كمتر كسي به من توجه داشت.
يه كم كه بيشتر دقت كردم متوجه اين نكته شدم كه بعضي از دخترها و زنهاي حاضر در جمع لباسهايي به مراتب باز تر و كم پوشش تر از من تنشون كردند و كسي هم دقتي روي اونها نداره .
سرگرم ورانداز مخفيانه جمع بودم كه سودابه دستش رو بالا آورد گره شنل رو باز كرد و اون رو از دوشم برداشت.
ممانعتي نكردم و همون طور كه فكر ميكردم هيچ كسي به اين موضوع توجهي نكرد.چند دقيقه رقص پر تحرك حسابي نفسم رو بند آورد.
سودابه كه متوجه خستگيم شده بود دستم رو گرفت و كشوند كنار بار تو سالن. با وجود سرو صداي كر كننده توي سالن مجبور بود با فرياد بپرسه كه چي ميخورم؟ .
با نگاه به شيشه هاي چيده شده روي ميز بار متوجه انواع و اقسام مشروبها شدم . سرم رو بردم دم گوشش و بلند گفتم : يه ليوان آبجو خنك...
كم كم داشتم تو جمع جا ميافتادم.چندتا از دوستهاي سودي كه من قبلا نديده بودمشون جلو اومدن و خودشون رو معرفي كردن.
اكثر اونها ساكن خارج از كشور بودند.
سودي دوست پسر جديدش رو هم معرفي كرد.يه مرد خوشتیپ اما مسن كه حدودا پنجاه ساله نشون ميداد
با تعجب از سودابه پرسيدم : چطور با این دوست شدی ؟
توضيح داد كه آقاي مهرفر دكتر بيمارستان ايالتي پنسيلوانيا هستن و عضو انجمن جراحان مغز و اعصاب ايالات متحده كه بنده خدا در سفر آخر سودابه خانوم به پاريس با ايشون آشنا شدند.
یه نیشگون ریز گرفتمش و پرسیدم : نکنه خبریه خره ؟
با لبخند مسخره ای گفت: البته ... و هر سال باید یه خبر جدید داشت خنگه ....
اول شب كيك تولد سودي رو با مراسم خاصي بريديم .
وقتي كه سودي از من خواست رقص كارد رو واسه برش كيك انجام بدم صداي دست و سوت بيشتر از هميشه شد.و من در حالي كه هر سه فيلمبردار مراسم از من فيلمبرداري ميكردند سعي كردم به خاطر اينكه به عنوان دوست صميمي و قديمي سودي معرفي شده بودم واسش سنگ تموم بذارم.
بعد از شام وقتي در حين صحبت با يكي از دوستهاي سودابه نگاهم به ساعت مچي طلايي رنگش افتاد تازه متوجه سرعت گذشت زمان شدم ، باور نميكردم كه از يك نصفه شب هم گذشته باشه.
با نگراني زدم پشت دستم، خداي من مسعود ؟.....
وقتي كه دنبال سودي گشتم و اون رو تو جمع نديدم با عجله به سمت اتاق بالا دويدم ،مطمئن بودم مسعود تا حالا هزار بار زنگ زده .
به در اتاق كه رسيدم قبل از اين كه بخوام در رو باز كنم خودش باز شد و يكي از مردهاي حاضر در مهموني در حالي كه داشت لباس و موهاش رو مرتب ميكرد از اتاق اومد بيرون .
وقتي كه من با تعجب نگاهش كردم دستش رو بالا آورد و در حالي كه سعي ميكرد با انگشت گونه ام رو نوازش كنه گفت
ـــ :حیف شد ... زودتر ميومدي فرشته سياهپوش.
با تندي زدم رو دستش و با عصبانيت رفتم تو اتاق ولي قبل از اينكه بتونم تو تاريكي اتاق جاي كليد برق رو پيدا كنم متوجه ناله هايي هذيان مانند داخل اتاق شدم .
بي اختيار ترس تمام وجودم رو پر كرد .دستم رو روي ديوار به جستجوي كليد مي كشيدم كه ناگهان اتاق روشن شد .
از ديدن سودابه كه با حال رقت باري روي تخت افتاده بود دچار وحشت مضاعفي شدم. سودابه در اوج مستي و نشئگي مصرف توام مشروب و مواد مخدر و در حالي كه تنها پوشش روتختي سفيد رنگش بود تقریبا داشت نفسهای آخر رو می کشید.
چند بار صداش كردم ولي اون متوجه چيزي نشد.دستم رو گذاشتم روي پيشونيش، مثل يه تيكه يخ سرد شده بود .
به سرعت برگشتم پايين و به يكي از خدمتكارهاي زن گفتم كه خودش رو برسونه بالا .گو اينكه پيشخدمت از ديدن وضع سودابه نه نتها جا نخورد بلكه واكنشش طوري بود كه انگار به ديدن چنين صحنه اي عادت داشت ،
رفت و با يه ليوان محلول برگشت .از من خواست قبل از اينكه يكي از مهمونها رو كه دكتر مهرفر بود با خودش بياره بالا لباسهاي سودي رو تنش كنم.
دكتر با ديدن سودابه در اون حال اسفناك بلافاصله يكي از همراهانش رو براي آوردن دارو به جايي فرستاد ، لحظات وحشتناکی رو طی میکردیم ...
بلاخره تا حال سودي كمي روبراه بشه دو ساعتي گذشت . دكتر مهرفر برای آخرین بار تنفس و وضعیت عمومی اش رو چک کرد و تاکید داشت اگر دوباره به همان حالت اولیه برگشت سریع به بیمارستان برسونیمش.....
قبل از رفتن از من به خاطر توجهم به حال سودي تشكر كرد .
به نظر مرد سرد و گرم چشيده اي ميومد و بعيد بود از اون شب به بعد نگاهش به سودابه مثل سابق بمونه .
وقتي دكتر رفت تازه يادم افتاد كه اصلا چي شد اومدم اتاق بالا . حال وخيم سودابه پاك من رو از ياد مسعود ونگرانيش بيرون آورده بود.
با عجله رفتم سر كيفم و موبايلم رو بيرون آوردم. ولي انگار قرار بود همه اتفاقات عجيب اونشب بيافته،
با وجودي كه خونه سودابه از نظر آنتن دهي موقعيت خوبي داشت ولي هيچ تماسي از هيچ كجا با موبايل من گرفته نشده بود.
شماره خونه رو گرفتم .تعداد بوقها از ده، دوازده تا گذشته بود كه مسعود با صدايي پر از خواب گوشي رو برداشت
-- الو....
شك داشتم كه صحبت كنم يا نه ....
دوباره صداي مسعود اين بار بلند تر به گوشم رسيد: الو؟؟؟ .
سعي كردم تو صدام علامتي از لرزش ترس يا نگراني بابت سرزنشهاي احتمالي مسعود بروز نكنه ،
ــ الو ... مسعود... خوابي ؟
با بي حالي جواب داد : بودم ...
و بعد بي ميل تر پرسيد : تو كجايي؟ هنوز مهموني تموم نشده؟... دير وقته ها..
ــ نه ...الان تموم شده و من مجبور بودم به اصرار سودابه تا آخر مراسم بمونم چون تا چند روز ديگه عازم خارج از كشوره و ديگه همديگر رو نمي بينيم. تو كي خوابيدي؟
مسعود هم انگار از احوالپرسي من سر ذوق اومده باشه جواب داد
ـــ : من تا همين يه ساعت پيش بيدار بودم. ديدم نيومدي حدس زدم كه امشب اونجا ميموني. مواظب خودت باش . فردا كه سر كار نميري؟
ــ : فردا جمعه است.
ــ : آها .. آره .. آره... خوب كار نداري؟
ـــ : نه ... بگير بخواب... و قطع كردم ..
پيش خودم از رفتار مسعود متعجب بودم .راحت تر از اوني كه منتظرش بودم بر خورد كرد !!! از اون بعيد بود......
اون شب رو به ميل خودم و بخاطر نگراني از بابت حال ناخوش سودابه در کنارش
خوابيدم.
زير نور کمرنگ چراغ خواب به خطوط چهره اش که در سايه روشن اتاق عميقتر به نظر
ميرسيد،دقيق شدم...
اين سودابه است؟...
نه،البته که نه، هيکلي که مثل يه جنازه بيهوش و بيخبر از دنياي اطراف کنار من روي
تخت افتاده بود با همکلاسي زرنگ و دختري که رتبه دو رقمي کنکورش چشم
همکلاسي هاش رو در آورده بود کوچکترين شباهتي نداشت.
چي شده؟........
چرا؟
و جواب سوالم مثل يه ديو در کنارم داشت هذيون ميگفت و خس خس ميکرد.
مخدر و الکل خيلي راحت با اون انس گرفته بودند و مشخصا سودابه اونها رو در کنار
خودش بيش از بقيه اي که حالا ديگه نبودشون در جشن برام تعجب برانگيز نبود عزيز
کرده بود.
محال بود کسي اون رو در اين حالت ببينه و پيش خودش فکر کنه که با يه دختر قجري که
دکتراي روانشناسي داره برخورد کرده.
ولي اون به چه دليل و به خاطر فرار از کدوم مشکل لاينحل اينطور خودش رو غرق در
بيخبري محض کرده؟
فردا صبح وقتي که به يکي از مستخدمين گفتم که ماشين رو از پارکينگ بيرون بياره
سودابه هنوز خواب بود.
موقع رفتن به پيشخدمتش گفتم : به خانوم بگو آيدا رفت و ممکنه سال بعد هم نتونيم
همديگر رو ببينيم.
چهره ي پيشخدمت از شنيدن حرف من هيچ حالتي از تعجب و يا سوال رو بروز نداد.
مطمئن بودم اولين کسي نيستم که چنين پيغامي رو براش ميفرستم و البته احتمالا
آخرين نفر هم نخواهم بود.
خيابونهاي جمعه مثل تمام پيش از ظهر ها خلوت بودند.هنوز اتوبان مدرس رو تا آخر نرفته
بودم که متوجه لرزش موبايل تو کيفم شدم.
روي صفحه گوشي شماره خونه سودابه افتاده بود.جواب ندادم
و اون چند بار تماس بي فايده اش رو تکرار کرد. به خونه که رسيدم مسعود نبود .
برام جالب بود که اون روز جمعه تا ظهر نخوابيده .
ولي چي باعث شده بره بيرون؟ قبل از در آوردن لباسهام متوجه چشمک زدن پيغام گير
تلفن شدم ،شاسي پخش رو زدم.
صداي سرفه و بعد هق هق گريه ي سودابه اونقدر برام ناراحت کننده بود، که پاهام رو
سست کنه و همون جا روي مبل بشينم.
به زحمت سعي ميکرد مابين بغض و اشک يه حرف يا يك کلمه واسه شروع پيدا کنه
ـــ : آيدا .... آيدا...آيدا جونم..تو رو خدا....يعني تو ديگه ....من بدم؟... من بدم نه؟ آيدا تو
هيچوقت اينقدر از من بدت نيومده بود.... آيدا ديشب کنار من خوابيدي؟ نه ؟.......دوسم
داشتي،آره؟..... .... آيدا .... آيدا جونم به خدا ... به خدا .... ميدني اگه تو نميومدي ....
ميدوني اگه تو نبودي من اصلا جشن نميگرفتم..... آيدا من خيلي ..... خدا... خدا..
ميدوني من چقدر بدبختم....آيدا پيغام دادي شايد ما سال بعد ديگه همديگر رو نبينيم ؟ ..
ميدونم... ميدونم.....آيدا ما سال بعد که هيچ.... ما ديگه هيچوقت همديگر رو نميبينيم...
آيدا خيلي ... خيلي بيرحمي... آيدا من ميخواستم تو رو ببينم تا از خودم ... از آدمهاي
دور و برم .... از همه فرار کنم... آيدا ميخواستم ... ميخواستم تو رو که ميبينم يادم بره
که ....آيدا........، ایدز
تا مغز استخونم رفته.... آيدا .... آيدا.... ميدوني ؟ .... من هنوز بيست و هفت سالمه......
تو تنهايي خودم بايد بميرم؟....باشه....باشه ....برو تو هم برو... مثل بقيه .... آه... ولي
به خدا من تا دم مرگم هم فراموشت نميکنم.... فقط تو رو خدا... آيدا جون.... اين سودابه
اي رو که ديشب ديدي.... اينو تو ذهنت نذاريها.... آيدا جون ...به جون خدا قسمت ميدم...
هر وقت کسي گفت... هر وقت يکي گفت سودي.. گفتن سودابه ياد همون سودابه
همکلاسيت بيفت... همون سودابه دانشکده... همون..... ..... .... ... .. .
و قطع شد .
تنم داغ بود.
اشک نميذاشت جايي رو ببينم..
منگ .. گيج...بي هدف انگار که تو خونه خودم دنبال سودابه ميگردم، دور و اطراف رو نيگاه
ميکردم.
حس بُغضي که ميخواست گلوم رو منفجر کنه حالم رو بد کرد.سودابه چي گفت.نوار رو از
اول برگردوندم.توي سرم يه گوله آتيش دور ميزد...
چند بار سعي کردم گوشي رو بردارم و باهاش صحبت کنم..
ولي چي بايد بهش ميگفتم؟
چه دلداري ميتونستم بهش بدم.. چه جوري توضيح ميدادم که منم مثل همه ي اوناي
ديگه قبل از اينكه دردش رو بفهمم از شنيدن فريادش فرار کردم.
نمي دونستم چه كاري از دستم بر مياد.نه براي سودابه كه براي خودم،تا بتونم غم از
دست دادن بهترين دوستم رو در حالي كه هنوز مثل من توي اين دنياي كثيف نفس مي
كشيد يه جوري تحمل و باور كنم.
سودابه رفته بود،
از مدتها قبل مرده بود و من بي خبر بودم.
چند تا واليوم واسه خواب تنها پناه من بود تا بتونم كمي از محاكمه خودم دست بردارم،تا
خودم رو بابت بي خبري از بهترين دوستم كمتر ملامت كنم و كمتر به خاطر شنيدن
حرفهاش اشك بريزم.
توي تخت كه دراز كشيدم يه لحظه خودم رو به جاي سودابه تصور كردم.
چرا نبايد هر كاري رو كه ميتونه بين من و دنياي غصه ها فاصله بندازه نكنم؟
واقعا دليلي براي از بين نبردن دنياي اطرافم دارم؟
بعد از من چرخه زندگي همونجوري به راهش ادامه ميده كه قبل از من ميرفت.
انگار كه هيچوقت آيدايي نبوده.
انگار نه انگار كه سودابه مستوفي اصلا به دنيا اومده بود.
انگار نه انگار...........
وقتي بيدار شدم روز از نيمه گذشته بود . صداي بلند تلويزيون حضور مسعود رو تو
خونه اعلام میکرد .
رخوت و کسالت خواب بی موقع بد جوری توی تنم رسوخ کرده بود .
وقتي خواستم برم دوش بگيرم مسعود از توی سالن و بی اونکه چشم از تلویزیون برداره
با لحن تمسخر آمیزی گفت: ساعت خواب؟انگار مهموني حسابي خستت کرده؟
کم حوصله تر از اوني بودم که بخوام جوابي بهش بدم.
بعد از حموم هنوز احساس کوفتگي ميکردم .يه سيگار روشن کردم و روي يکي از مبلهاي
سالن نشستم .
با اومدن من مسعود بلند شد و در حالي که لباسهاش رو ميپوشيد خیلی سرد و بی
تفاوت گفت:من ميرم خونه بابام اينا . و رفت.
رفتار عجيبي داشت ، طي چند روز گذشته به شدت متناقض عمل ميکرد و امروز طوري
وانمود ميکرد انگار من خطايي کردم يا .....
يه خورده چيپس همراه سس همه نهار و صبحونه من بود.کلافه و بی حوصله بودم ..
فضای ساکت خونه اذیتم میکرد . تصميم گرفتم قدم بزنم .
سرسری لباس پوشيدم و زدم بيرون .خلوت نیم روز جمعه تهران بیشتر ملال انگیزه تا
آرامش بخش .
يادم اومد هفته گذشته وقتي با مسعود از خيابون رودسر به سمت کريمخان ميومديم يه
پارک بزرگ اونجا ديدم که مسعود مي گفت قبلا پادگان بوده،تصمیم گرفتم چند ساعتی
رو اونجا بگذرونم .
سر راه يه پاکت تخمه و يه بسته سيگار گرفتم .يه مجله خانواده هم ميتونست من رو
چند ساعتي از غم سودابه و فکر کردن به رفتارهاي بيمارگونه مسعود بيرون بياره.
داخل پارک فضاي خاصي بود . نيمکتهاي جلوي چشم کمتر اشغال بود و ميشد پسرها و
دخترهايي رو به زحمت توي قسمتهايي که ديد کمتري داشت تشخيص داد .
روي يکي از نيمکتها نشستم حوض و آبنماي زيبايي جلوم بود .بي اختيار حسرت اينکه
حتي يکبار هم با مسعود از همچين فضايي لذت نبرديم سراغم اومد.همه مهموني
رفتنهاي ما به خونه پدر و برادرهاي اون محدود بود و خونه مادر من .
هر چند که من هم بيش از حد خودم رو غرق در کار کرده بودم.روزهاي زيادي رو بي اونکه
بفهمم کي و کجا بيهوده از دست داده بودم.
يه سيگار روشن کردم ، چرا نبايد اونطور که ميشه از زندگي لذت برد؟ مجله رو ورق ميزدم
ولي فقط عکسها رو ميديدم . اما جدول ورق زدنم رو متوقف کرد.
به سرعت مشغولش شدم ۲ عمودي ...۵ افقي ...
ــ : خانوم .... خانوم ..
سرم رو از رو مجله بلند کردم .پسر حدودا ۲۰ساله اي جلوم وايساده بود
ـ : چيه؟ چي ميخواي؟
يه کم اين پا اون پا کرد، يه قدم جلو اومد
ـ : ميگم .. چيزي ميخواين؟
تعجب کردم ـ:مثلا چي؟
با من و من گفت: حشيش .. تل.. شيشه و ex هم داريم ...اولش دقيق متوجه منظورش
نشدم ، اصلا انتظارش رو نداشتم.و بعد به شدت عصباني شدم ،
ولي قبل از اين كه بخوام چيزي بگم زنی خودش رو از پشت سر به پسرك رسوند و پس
گردني محكمي حواله اش كرد.بعد هم در حالي كه سعي ميكرد بهش لگد بزنه با بد و بيراه فراريش داد.
خوشحال شدم كه كس ديگه اي شر مزاحم رو كنده بود در حين دعواي زن و پسرك
قاچاقچي نايلون ميوه اي كه دست زن بود پاره شد و سيبهاي قرمزش پراكنده شد اين
طرف و اونطرف.
كمكش كردم تا ميوه هاش رو جمع كنه و ازش بخاطر محبتي كه كرده بود تشكر كردم.
قيافه مهربوني داشت ازش خواستم چند دقيقه اي كنار هم بشينيم . زن بطري آبمعدني
رو از كيفش در آورد و بعد از اينكه به من تعارف كرد سر كشيد . نفسش كه تازه شد
گفت : آشغالهاي عوضي ، قاچاقچين اينها ... اينجا ميايي حواست باشه .
__: بار اوله كه اينجا اومدم ـ شما بايد همين اطراف ساكن باشيد كه خوب اينها رو
ميشناسين . راستي اسمتون چيه؟
ـ : من روشنك هستم
ـ : من هم آيدا ، خوشبختم .
و با هم دست داديم تخمه رو گذاشتم وسط تا با هم بخوريم. درد دلهاي زنانه شروع شد
، روشنك برام تعريف كرد كه چطور هشت سال پيش وقتي كه بچه دار نشده شوهرش در
كمال بيرحمي اون رو از خونه بيرون انداخته و از اون موقع با آرايشگري واسه اين و اون كار
كرده تا تونسته بعد از اين چند سال يه مغازه واسه خودش اجاره كنه.
من هم واسش شرح دادم كه تا حدودي با مشكلاتي كه اون داشته آشنا هستم .
یکی دو ساعتي رو كه كنار هم بوديم احساس كردم سالهاست که با هم آشناییم .
ديگه غروب شده بود هم اون و هم من بايد بر ميگشتيم خونه .
آدرس آرايشگاهش رو كه توي همون خيابون كنار خونه اش بود رو گرفتم و تلفن همراهم
رو بهش دادم و با اين قول كه بهم سر بزنيم از همديگه خداحافظي كرديم
احساس كردم روحيه بهتري دارم تصميم گرفتم راه برگشت رو هم تا خونه پياده روي
كنم،
اون شب مسعود به خونه برنگشت ،
من هم نخواستم كه بدونم چرا نيومده . با خونه پدرش هم تماسي نگرفتم .
فردا صبح اول وقت رفتم تو دفتر حاج آقا نوري و بهش گفتم اگه امكان داشته باشه
ميخوام استعفام رو پس بگيرم و ميخوام همچنان سركار حاضر باشم.
شايد از شنيدن هيچ خبري تا اين حد خوشحال نمي شد و حتي عليرغم امتناع من يك
سكه هم به عنوان پاداش تصميمم بهم داد.
ميتونستم بدون اين كه به خانم مبيني نگاه كنم بفهمم از انصرافم چقدر ملول و ناراحت
شده .
اصلاني هم مطابق معمول با لوس بازيهاش ميخواست خوشحالي خودش رو از بابت
اينكه ميتونه همچنان من رو ببينه پنهان كنه.
اولين كار اونروز ارسال دعوت نامه براي پذيرفته شدگان متقاضيان كار بود از بين بيشتر از
هزار تقاضاي فرستاده شده مدارك سه نفر و شرايطشون توسط هيئت مديره ي شركت
تاييد شده بود .
اساميشون رو براي مصاحبه به من دادند . کوروش فنی زاده ،رها منوچهري و علی
عاصي سه نفر برگزيده بودند.
با ديدن اسم رها منوچهري به ياد تلفن پدرش در روز آگهي افتادم. با هماهنگي روابط
عمومي شركت دعوتنامه ها آماده و پست شد .
نزديك ظهر و قبل از نهار موبايلم روي ميز شروع كرد به لرزيدن .شماره روي گوشي نا
آشنا بود
.ـ:الو...
ـــ : الو سلام ، چطوري آيداخانوم؟
ـ: شما؟
ـ: دستت درد نكنه منم ديگه.روشنك.
يه لحظه فراموش كردم كه روشنك كيه؟؟
ـ: روشنك؟ ...آهان چطوري خانوم؟ خوبي؟
ـ:مرسي عزيز ،تو خوبي؟
ـ:قربونت چه خبر؟
ـ: سلامتي گفتم يه زنگي بزنم احوالت رو بپرسم ببينم سرحالي؟
ـ:اي.. به لطف شما بد نيستم شما خوبي؟
ـ:اي .. ما هم الحمدلله . بد نيستم . راستش قرض از مزاحمت
.ـ: جونم بگو..
ـ: من فردا يه امتحان دارم واسه دكولوره موقت مو ، قرار بود يكي از دوستهام كه موهاش
مشگي بود و واسه مدل انتخابش كرده بودم بياد . ولي امروز زنگ زد و گفت پدرشوهرش
فوت كرده و نميتونه واسه فردا بياد.ميدوني كه آيدا جون مردم خوب نميدونن عروس
خونواده روز ختم پدر شوهرش با سروكله رنگ كرده بره تو مجلس .
و بعد با ترديد گفت: حقيقتش چون من دوستهاي زيادي ندارم نميدونستم چيكار بايد
بكنم.....گفتم مزاحم تو بشم ببينم..
حرفش رو قطع كردم و با خنده گفتم : ببيني پدر شوهر من مرده يا نه ؟ درسته؟
ـ: آخ الهي من فداي اون فهم و شعورت بشم ، به خدا اصلا نمي خوام مزاحمت بشم .
خودت رو تو زحمت ننداز واسه من .اگه يكي از دوستهات يا فاميلات هم باشه فقط
موهاش مشگي باشه كه تست رنگش خوب در بياد مشكلم حله .
دلم به حال زن تنهايي مثل روشنك ميسوخت ، خيلي با احتياط و محجوبانه تقاضاش رو مطرح كرد.
ـ:نه ، لازم نيست نگران باشي. خودم ميام .هم مو هام مشگي و بلنده ، هم
خوشگلم ...
و زدم زير خنده.اون هم خنديد
ـ:آخ من فداي اون صورت ماهت بشم الهي.. تو رو خدا تو رودر بايسي نموني يه وقت ؟
ـ:نه ، خيالت راحت باشه.حالا فردا چه ساعتي هست؟
ـ:عزيزم تو تا چه ساعتي سركاري؟ـ:من نهايتا تا ۵ يا ۶ بستگي داره چطور مگه؟
ـ:خوب ببين امتحان تو آرايشگاه موريس تو ميدون فاطمي ساعت ۶ برگزار ميشه.چون
بايد راس ساعت اونجا باشيم من با ماشين يكي از دوستهام ميام دنبالت .تا زود
برسيم.تو كه وسيله نداري؟داري؟
ـ:نه ، ولي لازم نيست .من اون آرايشگاه رو بلدم .خودم ميام.
ـ:نه،نه،نه به خدا اگه بذارم بيشتر از اين تو زحمت بيفتي ،وانگهي ميترسم يا تو ی
ترافيك گير كني يا تو دوست خوشگل و خوش هيكلم رو بدزدن به دستم نرسي ...
هردو زديم زير خنده .. آدرس شركت رو بهش دادم و خداحافظي كرديم.
مدتهاست كه وقت نكردم آرايشگاه برم .فرصت خوبيه تا يه تغييراتي به آرايشم بدم.
جمال آبدارچي با فنجون مخصوص چايي من اومد و گفت: خانم اميري نهار آوردين يا برم
براتون بگيرم؟.
متوجه شدم وقت نهار رسيده
ـ: نه آقا جمال واسه من يه چيزبرگر با يه قوطی نوشابه بگير .
از توي كيف پوليم دوتا اسكناس هزار توماني در آوردم ولي قبل از اين كه اونها رو به جمال
بدم از مابين اسكناسها يه كارت ويزيت افتاد روي ميز.با تعجب كارت رو برداشتم .
كارت يه مغازه لوازم خانگي بود با شماره اي كه به محدوده تجريش نزديك نشون
ميداد.ولي من هيچوقت تو مغازه هاي لوازم خونگي تجريش نرفته بودم .پس اين كارت...؟
كارت رو برگردوندم.
پشت كارت با دست خط نه چندان خوبي نوشته شده بود .منتظر تماست هستم،فرشته
ي سياهپوش .دوستدارت مجيد.................................
چه کسي ميتونست باشه؟ اصلا به خاطر نمي آوردم طي چند روز گذشته کسي سعي کرده باشه به من تلفن بده...
ولي !،..... ولي اون يارو..
همون که اونشب تولد سودابه قبل از رفتن من به اتاق اومد بيرون...
اونهم به همين اسم من رو صدا کرد.{فرشته سياهپوش}.
فوري با موبايل شماره رو گرفتم .يک...دو...سه...چهار....،...،...
بي فايده بود.آشغال عوضي گوشي رو بر نداشت. شماره اش رو توي گوشي سيو كردم و كارت رو ، توي كيف گذاشتم بايد بعدا حسابي خدمت همچين کثافتي ميرسيدم.
بعداز نهاراحساس سردرد شديدي بهم دست داد.قرصهاي مسکن هيچکدوم مؤثر نبود.با اجازه حاجي زودتر تعطيل كردم و كارها رو سپردم به مبيني .
مجبور بودم با آژانس به طرف خونه برم .اصلا حال خوشي نداشتم.
به راننده سپردم اگه خوابم برد ميدون هفت تير بيدارم كنه تا راهنماييش كنم و قبل از اينكه راننده بخواد وارد ميدون بشه خودم هوشيار شدم.راننده مهربوني بود با ديدن حال بدم دم درب خونه ايستاد تا خيالش راحت باشه ميتونم داخل بشم.
اما با ورودم به خونه بي اختيار احساس بدي بهم دست داد .
حس ميكردم غير از من كس ديگه اي هم تو خونه است.
آروم درب رو پشت سرم بستم . چاقوي كوچكي كه هميشه همراه داشتم از توي كيف در آوردم. نه ،اشتباه نكرده بودم.صداي خنده يه زن و يه نفر ديگه واضح به گوش ميرسيد.حتما بايد دزد باشن.
آروم برگشتم ، درب آپارتمان رو دوباره باز كردم تا وقتي كه با اونها درگير ميشم همسايه ها بتونن به كمكم بيان.سعي ميكردم بدون هيچ صدايي به محل اصلي صدا كه اتاق خواب بود نزديك بشم ولي ضربان قلبم رو به وضوح ميشنيدم .دسته چاقو رو محكم تو مشت گرفتم و دستگيره درب اتاق رو چرخوندم. و......
روي تخت.........
مسعود.................
و معصومه زن برادرش ،،،،،،،،
لخت و عور تو بغل هم بودن ،
باور نميكردم.........
داد زدم : مسعود .......
هردو با ديدن من از جا پريدن.مسعود شوكه و وحشت زده در حالي كه ملحفه رو دور خودش ميپيچيد پرسيد: تو...تو... تو چرا الان اومدي؟...
نفسم سنگين شد ،
احساس خفگي بهم دست داد.
تمام صورتم سوزن سوزن ميشد .
چشمهام سياهي رفت...
و ديگه هيچي نفهميدم
نرمی دست خيسي كه صورتم رو نوازش ميكرد باعث شد چشمهام رو به زحمت باز كنم.مادرم بود كه با چشمهاي خيس تر از دستش به من خيره شده بود.
نميتونستم به ياد بيارم كه چي گذشته؟
سعي كردم از جا بلند شم ولي مادرم مانع شد.
-- : ببخواب عزيزم..استراحت كن....
هنوز گنگ و گيج بودم. چه اتفاقي افتاد؟ من كجام؟ سرم رو كه روي بالشت جابجا كردم با ديدن عكس پدرم روي میز اطاق متوجه شدم كه تو خونه مادرم هستم.مسعود؟
ــ : مامان مسعود؟ كو؟
ـ : ولش كن ، اه ، مسعود...مسعود ... مرتيكه عوضي رو، هيچي نگفت ، فقط تو رو آورد گذاشت اينجا و رفت.
گريه كنان ادامه داد:ميگفت تو خيلي وقته كه مريضي .................،آخه مادر ..يعني من نبايد بدونم تو ناخوشي؟...نبايد بدونم چته؟ ..دكتر اقبالي رو آوردم خونه معاينه ات كرد .
بهت آرام بخش زده . ميگفت چيز خاصي نبايد باشه.
سعي كردم توي تخت نيم خيز بشينم
ـ:مادر يه ليوان آب برام بيار.و كيفم، بايد به بچه ها اطلاع بدم فردا نميتونم سركار برم.موبايلم رو بيار .
مادرم هم راضي به نظر ميرسيد
ــ : آره مادر.فردا رو هم استراحت كن . چيه اين همه كار ..
تازه داشت يادم ميومد كه چه اتفاقي افتاده بود .........
اي مسعود كثافت حرومزاده...
اون معصومه.. يه هرزه به تمام معني...
چقدر پدر و مادر مسعود تعريف ميكردن از اين تازه عروس خونشون ..هوم.. احمقها... بيچاره داوود.همش پي ماموريت اين شهرستان و اون شهرستان باش اونوقت زن جوونت با داداشت ........ .
با به ياد آوردن صحنه اي که توي اتاق خواب ديده بودم بي اختيار زدم زير گريه.دست مادرم که به سرم کشيده شد باعث شد سعي کنم اشکهام رو نبينه ولي بيفايده بود.
ـ : مادر جان چته؟ بين تو و مسعود چي گذشته؟تو رو به خدا به اين پيرزن رحمت بياد بگو چي شده مادرجان؟
هق هقم رو قطع كردم ـ: باشه واسه بعد مامان ...
يه دستمال کاغذي برداشتم و چشمهام رو پاک کردم.
ـ:آب آوردي مامان؟
ـ: آره عزيزم. و ليوان آب رو از توي سيني قلمکار داد دستم.به زحمت تونستم نصف ليوان آب رو قورت بدم.فشار بغض روي گلوم هنوز سنگيني ميكرد.
ـ: مامان موبايلم؟
ـ: عزيزم نيست تو كيفت.
محال بود . من هميشه گوشي رو توي كيفم ميذاشتم ، ولي همونطور كه مادر ميگفت گوشي نبود.نه تنها گوشي نبود بلكه تمام وسايل كيف بهم ريخته بود.
عليرغم اصرار مادر و با وجود سرگيجه اي كه داشتم از جا بلند شدم و خودم رو كنار تلفن رسوندم .
شماره خودم رو گرفتم .نه يكبار ده بار تمام ولي كسي جواب نميداد .مادر با نگراني گفت: آيدا جان نكنه حالت خوب نبوده جايي انداختيش؟
نه .البته كه نه. مطمئن بودم گوشي دست مسعوده ولي چرا؟ نميتونستم افكارم رو متمركز كنم .
تلفن همكارام توي گوشي بود.چاره اي نبود جز اين كه یا فردا با شرکت تماس بگیرم یا اینکه حضوری برم مرخصی بگیرم .
ساعت از يازده شب گذشته بود .با وجودي كه چند ساعت گذشته رو بين بيهوشي و خواب گذرونده بودم باز هم نميتونستم چشمهام رو كنترل كنم .
به مادر سفارش كردم حتما فردا بيدارم كنه تا بتونم برم مرخصي بگيرم و برگردم.
اگه غير از اين ميگفتم صبح بيدارم نميكرد.
در حالي توي تخت دراز كشيدم كه هنوز باور اونچه كه اتفاق افتاده بود برام مشكل بود .از خدا خواستم فردا وقتي بيدار شدم ببينم كه همه اين چيزها رو تو خواب و كابوس ديدم و واقعيت نداره.
واقعيت نداره كه من ، امروز اين چيزهارو تو عالم واقعي ديدم ...
نه ... واقعيت نداره...
همشون بايد خواب و خيال باشن....
انگار که زمان رو در يک خلاء ، يک بي نهايت ساکن و در سکوتي بي سرانجام ميگذروندم.
فرداي اونروز هنوز نتونسته بودم خودم رو از شوک فاجعه اي که تو زندگيم اتفاق افتاده بود به مرز تعادل بکشونم ......
گیج و سردرگم مثل يه مجسمه ،مثل يه مرده متحرک فقط خودم رو به محل کار رسوندم.
محال بود کسي از همکاران من رو ببينه و متوجه غير عادي بودنم نشه.
اونقدر رقت برانگيز شده بودم که خانوم مبيني اولين کسي بود که چرايي اين حال خراب رو جويا شد.فقط يه توضيح مختصر دادم
ــ: امروز از من انتظار کار نداشته باشین....
و خوب همين به اندازه کافي براشون روشن کرد که تا چه حد حالم خرابه.متوجه گذشت زمان نميشدم.
جسمم تو شرکت بود و روحم با چشماني بازتر از هميشه به دنبال مسعود ميگشت.
حالا کم کم متوجه علت بعضي از رفتارهاي متناقضش ، غيبتهاي ناگهانيش از خونه و حرفهاي دو پهلو و کژدارمريضش ميشدم .
ولي چرا اصرار داشت که من سرکار نرم؟
صداي خانوم مبيني من رو به خودم آورد
: ـ خانوم اميري تلفن با شما کار داره . يه خانوميه..معرفی نمیکنه .
گوشي رو برداشتم .ـ : الو ... الو .... و صداي قطع شدن تلفن.
ــ: گفتم کي بود ؟ قطع کرد؟
و اون با بالا انداختن شونه هاش و تکون دادن سرش اظهار بي اطلاعي کرد.
پرسيدم : جوون بود؟ پير بود؟ قبلا صداش رو شنيده بودي؟
ـ:نه مطمئنم قبلا زنگ نزده بود ولي صداش نشون ميداد که جوونه.
حوصله فکر کردن به اين که کي بوده رو نداشتم .
ظهر که شد حاجي صدام کرد توي اتاق خودش .
بعد از احوالپرسي هاي معمولي گفت
ــ: ببين خانوم اميري .. دخترم تو مثل يکي از اعضاي خونوادم ميموني. اگه احساس ميکني که با اومدن سرکار زندگيت لطمه ميخوره خوب چرا اين کار رو ميکني؟ خدا رو شاهد ميگيرم من ميدونم تو مسئله مالي نداري ولي اگه بدونم واست مهمه حاضرم تو توي خونت بشيني با شوهرت خوش باشي و من هم حقوقت رو کامل بدم . ميدوني که وجودت اينجا چقدر براي مجموعه شرکت مهم و اساسيه ولي به خدا قسمت ميدم اگر به چارچوبهاي زندگيت لطمه ميزنه از اين کار دست بکش. ....
کلي نصيحت کرد .مشخص بود اصلاني محض خود شيريني يه چيزايي از خرابي حال اونروز من بهش گفته. واسش توضيح دادم که مشکل من اصلا ارتباطي به کارم نداره و زود گذره . ............
و وقتي که کامل قانع شد تقاضاي يک هفته مرخصيم رو با کمال ميل پذيرفت.فقط قرار شد تا آخر وقت اونروز باشم .
هنوز از اتاق بيرون نيومده بودم که اصلاني در زد و داخل شد مردک خیلی سعی داشت ژستهای دلسوزانه اش واسه من نمود داشته باشه ......
با من و من گفت : ببخشيد حاج آقا سه نفري که قرار بود واسه مصاحبه بيان اينجا هستند. بگم هر سه باهم بيان خدمتتون يا جدا جدا ؟ حاجي لبخندي زد و گفت : هوم ... آقاي مدير شرکت ، ما که قرار نيست امتحان ديکته بگيريم که هر سه نفر با هم بيان . و بعد با حالتي جدي اضافه کرد، بعد از رفتن خانوم اميري تک تک بيان .
اصلاني با گفتن چشم از اتاق بيرون رفت.
من هم با تشکر از توجه حاجي بلند شدم که از اتاق بيرون بيام که حاجي با اشاره دست متوقفم کرد
ــ: يه مقدار پول شايد لازمتون باشه خانوم اميري ، دوست دارم يه مسافرت روح ساز بري و هفته ديگه که ميبينمت مثل گذشته سر حال و با نشاط باشي.
و بعد دو تا تراول چک که ميدونستم اصرار براي نگرفتنش بي فايده است بهم داد . قبل از اينکه از اتاق بيرون برم دوباره صدا زد
ـــ: خانوم اميري ، فراموش نکنيد من به عنوان راس هرم اين شرکت هميشه رو شما بيشتر از لوده اي مثل اصلاني حساب ميکنم . بعد از مرخصي اين هفته واسه شما نقشه هايي دارم . به سلامت .
تشکر کردم و از اتاق بيرون اومدم. واقعا حاجي تمام اين مدت شش سالي که پيشش کار ميکردم برام مثل يه پدر بود . اون از ديد من نمونه يه مرد خونواده بود.
يه مرد کامل .....
*****
با برخورد حاجي احساس کردم که روحيه بهتري دارم .
تا بعد از ظهر سعي کردم يه جوري خودم رو مشغول کنم تا وقت بگذره . نمي دونستم بايد اين يک هفته رو چکار کنم ولي هر چي که بود ميتونست يه ترتيبي به اعصاب و زندگي بهم ريختم بده.
آخر وقت که شد از بچه ها خداحافظي کردم . بيرون شرکت وقتي که ميخواستم از خيابون رد بشم يه ماشین با سرعت پيچيد جلوي پام .
اونقدر سريع اين کار رو کرد که کم مونده بود با من تصادف کنه .
وقتي با عصبانيت به طرف راننده رفتم تا حسابي گوشماليش بدم متوجه شدم راننده ی بی احتیاط روشنکه که از زور خنده نميتونه خودش رو کنترل کنه .
با ديدنش تازه ياد قرار مون واسه تست آرايشگريش افتادم. غير از روشنک يه دختر حدودا ۱۶ يا ۱۷ ساله هم تو ماشين بود .
نشستم جلو در حالي که هنوز از ترس به خودم نيومده بودم با خنده با هر دو تا شون سلام عليک کردم .
به روشنک گفتم : تو ديوونه اي دختر با اين سرعت ميپيچي جلوم ؟ و اون که هنوز داشت از خنده ريسه ميرفت گفت
ــ: من نه .... تو ديوونه اي که با اين همه بوق و سوت و داد و هوار ما اصلا انگار نه انگار تو اين دنيايي .
ــ : من اصلا متوجه شما نشدم .
با اشاره به دختر پشت سري گفت : ميبيني غزال ؟ اگه اونجوري نمي پيچيدم جلوش باز هم متوجه نميشد.
توي راه روشنک متوجه ناراحتيم شد و علت رو پرسيد
ــ: معلوم هست تو چته ؟ اگه با اين قيافه من از تو تايتانيک هم بسازم محاله که بتونم قبول بشم.
ــ: چيز خاصي نيست فقط يه کم خسته ام .
ـــ : نا قلا گوشيت هم که دست دوست پسرت بود و .......
ـــ: کي زنگ زدي؟
ـ : بعداز ظهر ی، اين طرفت خيلي انوق بود ، اصلا باهاش حال نکردم . چيه باهاش حرفت شده که اين شکلي شدي نه ؟
و با غزال زدن زير خنده من بي حالتر از اون بودم که همراهيشون کنم
ولي در مقابل اصرارش مبني بر اينکه اگه حالش رو ندارم کلا بي خيال تست و اين حرفها بشيم گفتم نه بريم .
شايد هم راست ميگفتن ، من با موهاي روشن که رگه هايي از طلايي و قهوه ايي توش دويده بود حتي به نظر خودم زيباتر به چشم ميومدم .
از آرايشگاه که اومديم بيرون از روشنک تشکر کردم ...
ــ : يک هفته مرخصي دارم ، حتما تو اين مدت بهت سر میزنم .
می خواستم خودم تا خونه مادر هم تنها برم و هم کمی قدم بزنم ولي روشنک و غزال با اصرار من رو تا دم خونه مادرم رسوندند
تو راه روشنک گفت : من و غزال مدتهاست ميخوايم بريم يه مسافرت .
يکي از دوستهام تو متل قو يه ويلاي اساسي داره . با هم ميزنيم ميريم اونجا ...
و قبل از اينکه من بخوام مخالفتي بکنم اضافه کرد: يه مسافرت مجردي حسابي تو رو از اين حال و هوا بيرون مياره . وقتي جلوي خونه مادر پيادم کرد گفت
ــ : خوشگله ميخوام حسابي باهات پز بدم . چمدونهات رو ببند . پس فردا صبح اول وقت ميام دنبالت ميريم .
وگاز ماشين رو گرفت و رفت .
زن عجيب و بي قراري به نظر ميرسيد .
هنوز درب رو باز نکرده بودم که مادربا عجله خودش رو رسوند تو حياط .
متوجه سراسيمه بودنش شدم
ـ: چيه ؟ چي شده ؟
مادرم با صدايي آروم اما مرتعش گفت : مسعود ..... مسعود اينجاست ........
خيلي وقته که منتظرته......................
با شنيدن اسم مسعود تمام بدنم رو لرزشی بی اختیار و ناگهانی پُر كرد. مردك پست با چه جراتي پاش رو اينجا گذاشته؟.
دويدم داخل ، مسعود مقابل تابلوها و پشت به ورودي سالن ایستاده بود.
وقتي به پشت سرش رسيدم هنوز متوجه حضور من نشده بود اما كشيده ي محكمي كه از پشت سر توي گوشش خوابوندم اون رو مثل برق گرفته ها از جا پروند.
قبل از اينكه بتونه به خودش بياد و حرفي بزنه انگشت اشاره ام رو بالا آوردم و رو به صورتش نشونه رفتم . حق داشت كه نتونه عكس العملي نشون بده .
حتي خودم هم سابقه چنين رفتاري رو از خودم سراغ نداشتم.با صدايي كه از شدت خشم ميلرزيد گفتم : اينجا اومدي چيكار؟ ها ؟ اومدي چي بگي؟
لحظه به لحظه هم صدا و هم لرزشم بيشتر ميشد.
نميتونستم اين مسعودي كه مثل بچه آدم با كت و شلوار جلوم ايستاده ببينم .
من مسعودي رو ميديدم كه لخت و سرمست از هم آغوشي با معصومه داره به سادگي و حماقت چند ساله ي من ميخنده.
هر لحظه چهره اش در نظرم كريه تر و كثيف تر ميشد. مادرم كه سعي كرده بود ما رو تنها بذاره اومد داخل و با ديدن وضع بين ما سعي كرد من رو آروم كنه.
ـ: آيدا جان ، مادر ،...... زن و شوهريد از اين مسائل پيش مياد.تو زندگي همه روزهاي سخت هم هست. حالا يا تو يا آقا مسعود يه كدوم اشتباه كردين صلوات بفرستين .
حرف مادرم رو با فرياد قطع كردم
ـ: محاله . محاله مادر من با اين موجودلجن و بي اصل و نسب كثيفي كه حيف اسم مرد رو واسش بيا رم بتونم باز هم كنار بيام امثال اينها مردونگيشون فقط واسه زن داداشها و خواهراشونه........
با اين حرف من انگار كه مسعود به رگ غيرتش بر خورده باشه جلو اومد و چك محكمي رو حواله ي گوشم كرد...............
فقط فهمیدم با پشت به زمین خوردم ...........
يه لحظه دنيا در نظرم تيره و تار شد..............چندبار چشمهام رو باز و بسته کردم .. اما چیزی نمیدیدم ....
سعي كردم سريع خودم رو جمع و جور كنم . سياهي كه از چشمم رفت متوجه مادرم شدم،
در حالي كه من رو رو زمين بغل كرده بود داشت به مسعود پرخاش ميكرد و اونهم متقابلا جواب ميداد ولي من هيچ چيزي نميشنيدم فقط حركت لبها و صورتهاي برافروحته هردو نشون ميداد كه حرفهاي خوبي رد و بدل نميكنن .
به زحمت از جام بلند شدم ......
ديگه قادر به كنترل خودم نبودم .........
بايد كلك اين كثافت پر رو كه خودش رو طلبكار هم ميدونست كنده میشد .
ميدونستم شكاري بابا هنوز تو صندوق خونه است .
به سرعت رفتم تو حياط ... بارون همه جا رو خيس كرده بود .
دويدم تو زير زمين .
قفل صندوق مس كوبي شده رو با يه ميله شكستم ،
مثل هميشه سياه و براق سر جاش بود .... كيسه چرمي كنار تفنگ رو هم برداشتم .
دو تا گلوله كافيه؟...... نه .... بايد آبكشش كنم .
نميتونستم به جز يه تلافي كامل كه فقط با از بين رفتن اين وحشي حرومزاده كه در عين پستي داشت طوري رفتار ميكرد كه انگار همه اين خطا ها از من سرزده به چيز ديگه اي فكر كنم . تفنگ رو پر كردم و از زير زمين اومدم بيرون
.هنوز پله هارو كامل بالا نيومده بودم كه صداي مسعود رو شنيدم ، تقريبا تو حياط داشت داد ميزد
.ـ: خانوم اميري،....... دخترتون مريضه....... هم جسماني هم روحي .... والا به پير به پيغمبر ديوونه است ..
از زير زمين كه اومدم بيرون با ديدن تفنگ دست من نطقش كور شد. با پته.. پته. گفت
_: اين.... اين... چيكار ميخواد بكنه ؟؟؟
و مثل موش پشت مادرم قايم شد.
ـ: خانوم اميري .. خانوم اميري.... بگيرش اينو ... اييين الان ميكشه...... خانوم اميري......
و حالا من بودم كه با اعتماد به نفس كامل و تفنگ پري كه دستم بود ميتونستم هر سازي كه ميخوام واسه رقصوندن اين بچه ننه آشغال بزنم
ــ : خوب ، پس اومدي تو خونه مادرم،،، داد ميكشي؟؟ ..... تو گوش من ميزني؟؟؟ هرزه كثافت من مريضم ؟؟؟ من ديوونه ام ها ؟؟؟ .
بارون شدتش بيشتر شده بود.مادرم آروم جلو تر اومد
ـ: آيدا... آيدا جان حماقت نكني مادر؟.
فرياد كشيدم : مامان برو كنار.. برو كنار تا اين احمق بفهمه با كي طرفه؟
و بعد رو به مسعود كه با چرخيدن پشت مادرم و خم شدن سعي ميكرد خودش رو از تير رس من دور نگه داره گفتم : كوچولو چرا قايم ميشي؟ خوب داد بزن ... هوار كن.. كمك بخواه.. مگه موبايل من تو جيبت نيست؟ به پليس زنگ بزن . بگو ميخوام بكشمت ، بگو من .. آيدا اميري، تو ميكرب.... تو... حيوون انسان نما رو كشتم... آره ...
و با فرياد بلند تري تكرار كردم : د يالا زنگ بزن تا مغزتُ پریشون نكردم...
و اون مثل يه بچه ميمون پشت مادرم قايم شده بود و فقط تكرار ميكرد
_: خانوم اميري ... خانوم اميري... شما رو بخدا....
و ناگهان زد زير گريه
_: غلط كردم...... خانوم اميري غلط كردم..... تو رو بخدا بگيرش.....موبايلش رو گذاشتم تو وسايلاش..... خانوم اميري بگو بهش که آوردم......
بد جوري داشت التماس ميكرد .. اگه شدت بارون بيشتر بود شايد متوجه نميشدم كه مسعود از ترس شلوارش رو خيس كرده ....
تازه فهميدم كه يه مرد تا چه حد ميتونه زبون بشه و من تا چه حد ترسناك .
مادرم در حالي كه بيشتر از بارون اشك صورتش رو خيس كرده بود. جلو اومد.
_: آيدا ... به خاطر من ..... آیدا ... به من رحم كن مادر...... ميدوني قلب من خرابه..... الانه است حالم بد بشه ها .... تو كه نميخواي به خاطر همچين آدم عوضي همه چيز رو نابود كني؟.. من ..... خودت........ همه رو.....
راست ميگفت . حداقل اين رو كه من تنها آدم زندگي اون بودم رو حق داشت . پس نبايد به خاطر وجود يه بي شرم بي غيرت همه چيز به باد فنا ميرفت.
وضعيت رقت انگيز مسعود هم تا حدودي باعث ارضاي خاطرم شده بود.
طوري كه مسعود نبينه يه چشمك واسه خاطر جمعيه مادرم زدم و بعد با يه حركت سريع خودم رو بالا سر مسعود كه حالا وسط حياط زانو زده بود رسوندم.
لوله ي اسلحه رو گذاشتم روي شقيقه اش و آروم سرم رو نزديك گوشش آوردم ...
جرات نگاه كردن به من رو نداشت....
به وضوح صدای کوبش قطرات تند بارون روی سرش رو میشنیدم ....
با صدایی آروم و خيلي شمرده و واضح گفتم
_: ميدوني مسعود... قلهك باغ زياد داره. و تا دلت بخواد توي اين باغها سگ زياده. هر چند وقت يه بار مجبورن سگهاي ولگرد و هرزه اي كه توي اين باغها ميان رو بكشن.. نه اين رعد و برق ميذاره صداي گلوله به گوش كسي برسه و نه اگه برسه كسي شك ميكنه.... همه ميگن حتما باز هم دارن سگ ميكشن...
و بعد راست وايسادم و لوله تفنگ رو قائم به سرش فشار دادم.
ــ : ولي تو مسعود...... تو از سگ هم كمتري....... چون سگ وقت مردن خودش رو خراب نميكنه......... گم شو......
و داد زدم _: برو.... گورت رو گم كن...
و اون مثل كشي كه تا نهايت كشيده باشن و ناگهان ولش كنن تو يه چشم به هم زدن از درب خونه خودش رو پرت کرد بیرون ....
با رفتن اون چفت پشت درب رو انداختم و با مادر به داخل خونه رفتیم.
تازه متوجه چند تا ساك و چمدون شدم .
پرسيدم:اينها رو با خودش آورده بود؟
مادر كه هنوز احساس نا امني از تفنگي كه تو دستم بود رهاش نكرده بود جلو اومد و اول تفنگ رو از دستم گرفت.
ــ: آره مادر... وسايلت رو آورده . من داشتم باهاش بحث ميكردم كه اين كارها چه معني ميده كه تو رسيدي و اين الم شنگه رو راه انداختي. ...
و بعد خسته و نالان روي مبل ولو شد.
وقتي واسش يه ليوان آب آوردم تا قرصهاش رو بخوره با زهم اصرار داشت تا دليل اين همه تنفر ناگهاني رو از مسعود بهش بگم. ولي چي بايد ميگفتم؟ چطور ميتونستم واسش توضيح بدم كه اون با زندگي من چيكار كرده؟ نه،... به خاطر قلب بيمارش هم كه بود نميشد چيزي گفت.
_ : اختلافمون به خاطر بچه است... اون ... اون ميخواد از پرورشگاه بچه بياره ... من قبول نميكنم.
ولي نتونستم منظورم رو از حرفي كه باعث كتك كاري شد واسش توضيح بدم
. ميدونستم فهميده كه دارم دروغ ميگم ولي به روي خودش نمياره .
*****
فرداي اونروز مسعود تماس گرفت .
گفت كه منتظر احضاريه دادگاه باشم و اينكه دكتر مظاهري وكيل خونوادگيشون دنبال كار هاست و من اگه ميخوام اطلاعي از جريانات پرونده و دادگاه داشته باشم ميتونم با دكتر تماس بگيرم.
من هم بهش گفتم كه نيازي نيست و اون و وكيلش هستند كه بايد برنامه رو به من اطلاع بدند .
دكتر مظاهري رو از سالها قبل يعني از زمان تحصيل ميشناختم .استاد حقوق بود هر چند كه من اون موقع باهاش واحدي نداشتم ولي دورادور ميشناختمش تا اينكه بعد از ازدواج با مسعود متوجه شدم كه وكيل خونوادگي اونهاست.
با تماس مسعود خيالم از بابت اينكه اون بخواد حركت احمقانه اي رو در جهت ترميم غرور لجن مال شده اش بكنه راحت شد .
هر چند كه ميدونستم اون اصلا جرات انجام چنين حركتي رو در خودش نميبينه.
روشنك هم بعد از ظهر همون روز زنگ زد و هر چند كه اصرار داشتم مسافرت نرم ولي خيلي اصرار كرد و خواست كه حتما صبح فردا آماده باشم.
قرار بر اين شد كه ساعت هفت صبح با غزال جلوي خونه باشن.
شب وقتي تو بهار خواب خونه با مادر نشسته بوديم و چايي ميخورديم به مادر گفتم كه با چند تا از دوستام دارم ميرم شمال .
متوجه احساس نگرانيش شدم . دستم رو تو دستهاي گرمش گرفت .. به وضوح حس نگرانی رو از تو چشمهای پیرزن میشد خوند
_: تو رو به فاطمه زهرا قسم مادر مواظب خودت باش كه با كي ميگردي و دوست ميشی ....
. نميدونم چرا تا اسم مسافرت آوردي دلم يهو شور افتاد. ...
بوسش كردم و بهش اطمينان دادم كه حواسم هست و مراقبم.
ــ: من كه بچه نيستم مادر . يه جمع زنونه است..... اگه ميايي تو هم بيا بريم.
و اون كشيده ي نوازش گونه اي رو با دستهاي گرمش به صورتم زد...
_ : کی میخواین راه بیفتین ؟
_ : بين شش تا هفت صبح
_ : پس من بعد از نماز صبح ميشينم دعا ميكنم تا ايشا لله بي خطر بريد و بياييد تو رو هم همون ساعت شيش بيدار ميكنم قبل از رفتن يه چيزي بخوري .
تشكر كردم و هر دو رفتيم كه بخوابيم.
وقتي توي تخت دراز كشيدم حس كردم كه اصلا از بابت اتفاقات پيش اومده تو يكي دو روز اخير احساس ناراحتي نمي كنم.
درسته كه چند سال از زندگيم رو با كسي كه تقريبا حالا ميتونستم بگم باهاش به نقطه صفر رسيده بودم گذروندم و هدر شد ولي لا اقل تجربه اي رو بدست آوردم كه ميتونه تو بقيه زندگي كمكم كنه.
حالا ميتونستم زندگي و ارزشهاش رو از دريچه هايي غير از قوانين و چارچوبهايي كه از قبل برام ساخته شده بودند و يا بي اختيار اونها رو پذيرفته بودم ببينم.
حالا تا حدودي در خودم احساس اختيار عمل ميكردم .ميتونستم خودم باشم و به علائقم برسم. حالا ديگه وقت بيشتري واسه شعر گفتن و نقاشي كردن دارم.
ميتونم منتظر كسي نباشم و برم تو پارك قدم بزنم، مسافرت برم. بيرون غذا بخورم و نگران رسيدن يه مترسك به اسم مرد خونه ام نباشم.
*****
با صداي مادر از خواب بيدار شدم
ـ: ايدا جان.... آيدا .. مادر پاشو.. الان دوستهات ميانها...
از مادر تشكر كردم و سريع رفتم دوش گرفتم.
هنوز ليوان شير رو كامل سر نكشيده بودم كه صداي زنگ خونه بلند شد. مادر رفت دم درب و سريع برگشت.
ـ: آيدا جان اومدن... پاشو .
با مادر روبوسي كردم و گفتم به محض رسيدن با هاش تماس ميگيرم .
گرچه ميدونستم حالا كه گوشي دوباره دستم بود خودش تا شمال سي بار زنگ ميزنه.
بيرون خونه از ديدن روشنك با يه رونيز مشگي تعجب كردم. فكر ميكردم بايد با همون تويوتاي چند روز قبل بياد .
با ديدن من از ماشين پياده شد. غزال هم كه عقب نشسته بود از ماشين بيرون اومد و ساكم رو گرفت و گذاشت پشت صندلي ها.
بعد از خداحافظي با مادر سوار شديم.و راه افتاديم.
روشنك همون اول راه پرسيد : خوب خوشگله چي گوش ميكني؟
_ : چي داري؟
ــ : dido _ simpl_red.west life.
ــ : من dido ........
و white flag شروع شد . .........................
حوالي ظهر بود كه رسيديم.روشنك نه تنها راننده ي قابلي بود بلكه جاه رو هم خيلي خوب و كامل ميشناخت .
تقريبا دو كيلومتر بعد از متل قو تو دامنه ی جنگل داخل يه فرعي پيچيديم كه به دريا منتهي ميشد و از همون ابتداي فرعي ، پيكره سنگي و بزرگ يك ويلا خود نمايي ميكرد كه با نگاههاي گوشه چشم روشنك متوجه شدم بايد انتهاي مقصد ما باشه .وقتی کاملا مسیر حرکت ماشین به سمت اون ویلا قرار گرفته بود سعی کردم کمی شوخی کنم ..
_ : روشنک جون من شرط میبندم مقصد ما این ویلا باید باشه .. مگه نه غزال ؟
روشنک با پوزخند گفت : هووم .. از کرامات شیخ ما اینست .. شیره را خورد و گفت شیرین است ... میزاشتی میرفتیم تو بعد حدس میزدی آی کیو ....
هر سه زدیم زیر خنده ...
وقتي نزديك درب بزرگ ويلا رسيديم روشنك با ريتم مخصوصي شروع كرد به بوق زدن و چند لحظه بعد نگهبان ويلا با تكان دادن دست و سر به نشانه سلام درب دو لنگه آهني رو برا مون باز كرد.
وارد محوطه ويلا كه شديم متوجه يه زانتيا و يه دوو كه زير سايه دیوار شرقی بنا پارك بودند شدم.
با تعجب از روشنك پرسيدم : ببينم مگه غير از ما كسا ي ديگه اي هم اينجا هستند؟
ــ : به ،..... دختر خوب معلومه كه هستن، ويلا به اين بزرگي ميخواي ما سه نفري توش فوتبال بازي كنيم؟
غزال با ديدن زانتياي نقره اي اخمهاش رفت تو هم
ــ : اَه...حاج علی ... ، من كه اصلا حوصله اش رو ندارم.
با تعجب گفتم : اون ديگه كيه؟ اينهايي كه اينجان مگه زن نيستند؟
قبل از اینکه غزال فرصت کنه حرفی بزنه روشنك دستي اتومبيل رو كشيد و گفت : خوب ديگه مسافرين محترم بفرماييد.
و با حالتي شماتت آمیز از تو آيينه به غزال گفت : خانوم ، مراسم معارفه دوستان باشه واسه بعد...
روشنك با آقا عنايت ، نگهبان ويلا كه اومده بود تا وسايلها رو از ماشين بيرون بياره سلام عليك مختصري كرد .
_ :آقا عنایت كيا اومدن ؟
پيرمرد كه سعي ميكرد همه ساكها و كيفها رو يكجا بغل كنه جواب داد : والا خانوم ديروز صبح آقا رضا با يكي از دوستهاشون كه من نميشناسم اومدن. ديشب آخر وقت هم حاج علي آقا و با اون خانوم بد اخلاقه كه اون سري هم اومده بودند رسيدن.
_ : سايه روميگي؟
_: ها ، سايه خانوم همونه ، الان هم فكر كنم همشون خوابند.
با اشاره روشنك من و غزال پشت سرش راهي داخل ساختمان شديم .
تو ساختمان با ناراحتي به روشنك گفتم : تو بايد به من ميگفتي كه اينجا غير از ما آدمهای ديگه اي هم هستن ... من فكر ميكردم تنها يييم . .
با طعنه گفت: نترس بابا. اينجا امنه. نه كسي تا حالا كسي رو خورده و نه كسي رو كشتن. اينها هم كه اسمشون رو شنيدي وقتي باهاشون آشنا بشي خودت از اونا دست نميكشي. بچه هاي خوبين. مگه نه غزال؟
غزال به تكان دادن سري اكتفا كرد همونطور كه گفته بود ميشد از چهره اش خوند كه از شنيدن اسم حاج علي چندان خوشحال نيست.
طبق گفته آقا عنايت هنوز هيچ كسي از اونهايي كه قبل از ما رسيده بودند از خواب بيدار نشده بود .
با راهنمايي روشنك كه حالا ديگه مثل يه ميزبان رفتار ميكرد من به اتاقي در طبقه دوم راهنمايي شدم .
همونطور كه اون تعريف كرده بود ويلاي مجلل و با امكاناتي به نظر ميرسيد. هر اتاق سرويس مخصوص به خودش رو داشت و سيستمهاي صوتي تصويري در اتاقها به صورت جداگانه تعبيه شده بود .
رعنا همسر چادر پیچ عنايت به نظر خیلی جوونتر از شوهرش بود . اون به عنوان تنها خدمتكار ويلا خيلي زود حضورش رو با آوردن غذا به اتا قم اعلام كرد و پيغام آورد كه روشنك خانوم گفتن بعد از خوردن غذا استراحت كنم تا دم غروب بريم كنار دريا قدم بزنيم. غذاي مختصري خوردم ، تغيير آب و هوا خيلي زود روي اشتهام تاثير ميذاشت، تصميم گرفتم بعد از استراحت و خواب بعد از ظهر دوش بگيرم ولي دلشوره برخورد با دوستان روشنك اجازه خواب رو به چشمهام نميداد.
چرا روشنك از قبل همه چيز رو برام روشن نكرد؟ چرا نخواست نظر من رو بدونه؟اون كه يه آرایشگرتنها و بي كس بود چطور با آدمهايي مشخصا از نظر طبقاتي دور از خودش اينطور رابطه قوي بهم زده ؟
به نظرم كمي عجيب بود كه يه بيوه تنها اونقدر پيش دوستانش عزيز باشه كه هر دقيقه ماشينهاي آخرين مدلشون رو قرض بگيره و سرخود دوستهای تازه ش رو به ويلاي مجلل اونها ببره...................................
به خودم كه اومدم متوجه شدم چند تا سيگار پشت سر هم كشيدم.
فضاي اتاق پر از دود شده بود .
از توي تخت بلند شدم و خواستم كه پنجره رو براي عوض كردن هوا باز كنم . ولي پرده ي اتاق رو كه كنار زدم ناگهان با هيكل وحشتناك يه مرد كه صورت سياه و پر مويي داشت مواجه شدم.
اما قبل از اينكه از وحشت جيغ بزنم سريع دستش رو روي دهنم گذاشت و خودش رو به همراه من روي تخت پرتاب كرد .
سعي ميكردم با دست و پا زدن از زير چنگالهاي قوي اون مرد بيرون بيام ولي اينكارم فقط به اون در بيرون آوردن لباسهام كمك ميكرد.
كم كم متوجه شدم كه تقلا كردن بي فايده است و اون نيرومند تر از اوني به نظر ميرسيد كه كاري از من ساخته باشه .
اما به محض اينكه دستش رو از روي دهنم برداشت دوباره سعي كردم جيغ بزنم ولي در نهايت نا اميدي متوجه شدم اصلا قادر به اين كار نيستم .
هر چقدر بيشتر سعي در فرياد زدن ميكردم كمتر صدايي از حنجره بسته ام خارج ميشد.
مرد درشت هيكل خودش رو مثل تنه يه درخت قطور رو من انداخته بود و اين حتي قدرت نفس كشيدن رو از من ميگرفت.
صورت خشن و سياهش رو به صورتم مي ماليد و در حالي كه هورم گند نفسش و حالت خفقاني كه داشتم حالم رو بهم زده بود زير گوشم نجوا كرد؛ آيدا........ آيدا ........ آيدا ...... آيدا…………
وقتي براي چندمين بار و اين بار بلندتر داد زد آيدا ، ناگهان با فرياد از جا پريدم و چشمهام رو باز كردم .
روشنك در حالي كه نگراني و ترس در چهره اش موج ميزد روي تخت كنارم نشسته بود و دستم رو توي دستهاش فشار ميداد
ــ : آيدا... چته دختر؟ چرا اينجوري شدي تو؟
هنوز متوجه موقعيت تازه ام نبودم.
نگاهم به سمت پنجره رفت..........
پرده ها كنار بودند و ته مونده هاي نور قبل از غروب خاكستر ابري آسمون ریخته بود تو پنجره .
احساس كردم تمام بدنم خيسه.........
دوباره به روشنك نگاه كردم ،
ــ : كابوس ميديدي ؟
بدون اينكه جوابي بهش بدم بي اختيار كشيده محكمي تو صورتش زدم.
ولي اون فقط بهت صورتش بيشتر شد .
اين بار هر دو دستهام رو محکم تو مُشتش گرفت ...
و خيلي آروم پرسيد: تو بايد قرصي چيزي بخوري، مگه نه ؟
خداي من ، چرا اين دختره رو زدم؟.......... بي اختيار گريه ام گرفت .......
خودم رو پرت كردم تو بغل روشنك .
محكم من رو تو بغل گرفت .... خیلی سعی میکرد تو گریه همراهیم نکنه ..
_ : بگو عزیزم .. بگو چته تو ... آیدا ... گریه کن .. گریه کن خانومم .
و من مطیعانه فقط دلم میخواست اشک بریزم ...
خيلي خوب تونسته بود درك كنه كه دچار مشكلاتي هستم.
تموم آنچه كه طي چند روز گذشته بر سرم اومده بود تا خواب وحشتناك اون لحظه رو براش گفتم ................
ميتونستم نهايت تاسف و همدردي رو از ميون اشكهاش كه از ابتداي تعريف من مثل بارون شروع به ريزش كرده بود ببينم.
ـ : ميدونم عزيزم......ميدونم و ميتونم بفهمم چي كشيدي.و بعد در حاليكه سعي ميكرد با مسلط شدن به خودش من رو هم از اون حال و هوا بيرون بياره بين اشك و لبخند شكلك مسخره اي در آورد
ــ : ناراحت نباش . روشنك جونت قول ميده به محض اينكه پاش به تهران برسه چنان پوستي از سر اين مرتيكه شوورت بكنه كه ديگه تا آخر عمر هوس هيچ زني به سرش نزنه در حالیکه با پشت دست اشكهاي من رو پاك كرد ادامه داد ...
ــ: خوب ديگه ، اومده بودم بيدارت كنم بريم لب ساحل قدم بزنيم كه نگو مزاحم معاشقه خانوم شدم . ولي اون هيولايي كه خودت تعريف قيافه كريهش رو كردي و تازه ميخواسته بهت تجاوز كنه ارزشش رو داشت به اون محكمي تو گوش من بزني؟
با اين حرفش هردو زديم زير خنده .
ــ : معذرت میخوام روشنک .. معذرت میخوام.
ــ: نه بابا .چيزي نشده كه ............. گوش روشنك به دو چيز عادت كرده، شنيدن درد دل و خوردن چك ، هر دو هم از دوستها ،
چشمكي زد و به حموم اشاره کرد
_ : حالا زود يه دوش بگير و بعدشم لباسهاي قشنگت رو بپوش و بيا پايين . با بچه ها ميريم تو شهر يه دوري بزنيم ، هم با اونا آشنا ميشي هم يه خورده از اين حال و هوا ميايي بيرون.زود باش .. همه منتظر تو هستن ...
و بعد از اتاق بيرون رفت.
نميدونستم چرا ، ولي هنوز احساس دلشوره از برخورد اوليه با آدمهاي غريبه اي كه مهمونشون محسوب ميشدم رهام نكرده بود.
ميخواستم از روشنك بخوام كه ترتيب برگشتن منو بده ولي اونقدر با احساس با من همراهي كرده بود كه اجازه چنين درخواستي رو به خودم ندادم.
با دوش گرفتن تا حدودي حس كردم وضعيت بهتري دارم.
سشوار مختصري گرفتم و مقداري هم ژل به موهام زدم.
تصميم گرفتم پيش دوستان روشنك تا حدودي رسمی به نظر بيام ، باعث ميشد كه تشويش خاطرم تا حدودي پنهان بمونه.
ماکسیم یه سره و بند دارم ميتونست راحتتر منظورم رو تامين كنه. روژ قهوه اي كمرنگم خوشبختانه همراهم بود. يه كم اودكلون تقريبا همه چيز رو تكميل ميكرد .
آخرين نگاه تو آيينه به خودم برام تا حدودي غرور انگيز بود........
هنوز زيبا هستم، شايد نه در حدي كه ديگران اغراق آميز توصيف ميكنند ، ولي به هر حال ميدونستم حضورم باعث جلب توجه ميشه.
درب رو باز كردم و به طرف پله ها ي سالن حركت كردم .
از بالكن دوبلكس سالن ميتونستم بقيه افراد رو كه روي مبلهاي راحتي سالن ولو شده بودند ببينم.
سه مرد و سه زن به ترتيب روي مبلها جا گرفته بودند از رديف پله هاي ورودي سالن كه به طرف پايين پيچيدم مردي كه با توجه به سن بيشترش ميتونستم حدس بزنم بايد همون حاج علي باشه زودتر از بقيه متوجه اومدن من شد .
در حاليكه تقريبا محو من شده بود گفت: خوب ،خدا رو شکر که بلاخره مهمون عزيز و خجالتيمون تشريف آوردند.........
و همين باعث شد نگاهها همه به طرف من بچرخه ...........
اولين نفري كه دستش رو جلو آورد حاج علي بود، مرد مُسن و رسمی پوشی که موهای عمدتا سفید و کم پشتش رو به عقب فرستاده بود و اگه چینهای پیشونیش کمتر بود حدس شصت سالگیش علیرغم اندام فربه اش مشکل میشد . . .
_: علي هستم....
_ : آیدا ... خوشوقتم ..
بعد از اون رضا بعد سايه و بعد هم دوست رضا كه خودش رو منوچهر معرفي كرد همگي خوش آمد گفتند.
همون ابتداي برخورد حاج علي رشته كلام رو بدست گرفت
_: خوب شما خوب هستيد آيدا خانوم؟
ــ : ممنون ، متشكر از لطفتون. .....
دغدغه و ترسي كه از اين برخورد تو ذهنم بود در همين چند لحظه اي كه در كنار اونها نشسته بودم به كلي از من دور شد.
شايد به اين خاطر كه هيچكدوم شبيه اون غول بي شاخ و دم توي كابوسم نبودند.
حاج علي بر خلاف تصوري كه با شنيدن اسم حاجي تو ذهن شكل ميگيره صورتش رو كامل اصلاح كرده بود و سبيل جو گندميش هم به دقت مرتب شده بود.
رضا هم مردی چهار شونه بود كه اندام ورزيده اش نشون ميداد بايد ورزشكار باشه، با پيشوني بلند و پوست بُرنزه که هارمونی خاصی رو با موهای خرمایی رنگش تشکیل داده بود . در كل ميشد گفت خوش قيافه بود.
سايه از اخلاق بدي كه آقا عنايت تعريف كرده بود چيزي به همراه نداشت، زني تقريبا هم سن من با پوستي گندمگون و اندامي پُر و تقريبا گوشتي كه از لحظه برخورد با من لبخند از روي لبش دور نميشد.
منوچهر دوست رضا اما ميشد گفت معموليترين فرد اون جمع به حساب ميومد، موهايي كوتاه كه جعد محسوسي اونها رو از يكدستي كامل خارج كرده بود با سبيلي كه از بيست كيلومتري شبيه كارمندان بانك مركزي جلوه اش ميداد . عينك گرد و قاب مشگي كه انگار به صورتش کوبیده بودند بهترین بهونه برای بي توجهیش به جمع حاضر و مطالعه روزنامه بود .
با صداي حاج علي سِیر آنالیز کردنم متوقف شد
_: خوب در جمع ما دو نفر اولين بار هست كه در كنار ما هستند ، آيدا خانوم و اين دوست عزيز آقا رضا .. جناب منوچهرخان.... .من اميدوارم كه طي چند روزي كه اينجا در كنار هم هستيم به همگي ما خوش بگذره و شما دوستان جديد هم با ما اُنس بگيريد.
بعد از من سوال كرد : خوب آيدا خانوم ما قرار بود كه بريم تو شهر يه چرخي بزنيم و هوايي عوض كنيم و احيانا بچه ها خریدی هم بکنند ، شما آماده اي كه همراه با ما باشيد ؟
در حالي كه فنجان چايي رو كه رعنا لحظاتي قبل آورده بود توی دستهام گرفته بودم گفتم _: فکر میکنم حدودا آماده ام .. فقط باید از نفوذ زیاد شما بین نیروی انتظامی اینجا مطمئن باشم .
_ : ببخشید ؟؟! .. نفوذ من ؟! ... چطور مگه ؟
_ : آخه خیلی با اطمینان به نفس از من میپرسید که آماده ام ؟ ... من با همین لباسها آماده ام ؟ اینجوری بیام بیرون کاری باهام ندارن ؟
شلیک خنده از جمع بلند شد ... حاج علی بیشتر از همه سعی داشت بخنده .
_ : oh .... my god.... نه خانوم .. نه ... در این باره اصلا رو من حساب نکنید ...
بلاخره بعد از مقداری شوخی و مسخره بازی منهم لباسهای بیرونمُ پوشیدم و همراه جمع که قبل از من تقریبا آماده بودند راه افتادم .
از ساختمون که بيرون اومديم با اشاره حاج علي متوجه شدم كه من از مسافرین زانتياي نقره اي هستم .
حاج علي پشت رل نشست و من هم درب عقب رو باز كردم و نشستم .ولي متوجه شدم كه سايه و رضا و روشنك توي رونيز نشستند و غزال و منوچهر داخل دوو قرار گرفتند . با این وصف تنها سرنشینان زانتیا من بودم و حاج علی .
علیرغم این كه داشتم بيرون رو نگاه ميكردم متوجه بودم كه حاج علي داره از تو آيينه نگاههاي استفهام آميزی میندازه ولي به روي خودم نياوردم تا اين كه با لحن مسخره و كنايه آميزي گفت: البته من تو زندگیم شغل زیاد عوض کردم .. مانعی هم نداره اگه یه بار رانندگی آژانس رو تجربه کنم !!!
سعي كردم جلوي خنده ام رو بگيرم ... پياده شدم ... درب جلو رو باز کردم و نشستم . حاج علي سري به علامت رضايت تكون داد و پشت سر دو تا ماشين ديگه راه افتاديم به سمت شهر.
توي راه حاج علي در حاليكه سعي ميكرد با من صميمي باشه شروع كرد به ارائه بيوگرافي كاملي از خودش ..
_: آيدا جون ،من فارق التحصيل رشته طراحي صنعتي از مجارستان هستم .... اولين ماشينهاي پرس و تزريق بادي در ايران رو من ساختم. همسر و بچه هام مدتهاست كه تو آمريكا هستند و البته خود من هم ساكن اونجا هستم ولي اگه نصف سال رو تو ايران نباشم به جون آيدا دق ميكنم.ميدوني چرا؟ .... از همه چيز اين آمريكاي بي همه چيز بگذريم از يه چيزش نميشه گذشت و اون هم قوانين سفت و سختيه كه مخصوصا ما مهاجرين رو بيشتر از همه تو فشار ميزاره. تا قبل از يازده سپتامبر قابل تحمل نبود از اون به بعد ديگه مهوع شده ......دارم يه برنامه ريزيهايي ميكنم كه کلا تو همین ایران بصورت دائمی بمونم .مگه همين مملكت خودمون چي كم داره؟ بهترين محل در آمد به خدا تو دنيا همينجاست . اينجا اصلا ماليات نميدونن چي هست . تو آمريكا گاهی من بايد تا چهل درصد ماليات ميدادم كه مثلا چي بشه .......
واي اونقدر حرف زد و از خودش گفت كه سرم رفت، شانس آوردم بين راه بچه ها وايسادن واسه خريد و گرنه ول كن نبود.
به پیشنهاد روشنک قرار شد شام در رستوران کاریز خراب شیم سر رضا
موقع اسقرار تو رستوران متوجه شدم حاج علی خیلی زیرکانه داره تنظیم میکنه تا دقیقا کنار من بشینه .
رضا و سایه هم خوب با هم جور بودن و مرتب شوخی میکردند . روشنك اما سعی داشت سربه سر منوچهر بزاره تا اون رو كه همچنان درويش سكوت جمع بود با بقيه همراه كنه .
گویا رستورانچی آشنا و از دوستان رضا بود چرا که قبل از آماده شدن شام خیلی راحت گفت : خوب بچه ها همه مشروب خورن دیگه ؟
سایه اولین نفری بود که مشتاقانه موافقت کرد : من آبجو ... تگری ...
روشنک هم مثل سایه سفارش آبجو داد .
حاج علی هم از موافقان بود : همیشگی رضا جان ..
و از من پرسید : تو چی آیدا جان ؟ مشروب نمیخوری ..
_ : نه .. ممنون ..
_ : آه ... خوب اگه خوردن ما باعث ناراحتیت میشه .... ؟
_ : نه نه .. اصلا .. شما راحت باشید ..
_ : هیچوقت نمیخوری یا الان رو مُدش نیستی ؟
کمی مُردد بودم که چی باید بگم ؟ ... دلیلی نداشت که اون بدونه من چه وقت چه کاری میکنم ... اما دلیلی هم نداشت که بی جهت دروغ بگم ...
_ :کلا زیاد اهل مشروب نیستم ...
_ : ok ...... خوب پس ما میخوریم به سلامتی شما ..
موقع غذا خوردن سایه و رضا هنوز دست بردار نبودن ..
_ : رضا جون یه دفعه گفته بودی گواهینامه رو کجا گرفتی .. من یادم نیست .. کجا بود ؟ دونقوز آباد ؟ پاپور آباد ؟
_ : والله خودمم یادم نیست .. البته تاریخش میگه همزمان با نایاب شدن پوشک بچه تو محله شما بوده ...
روشنک با چندش گفت : اَه .. رضا .. خاک بر سرت .. غذا کوفتم شد ..
متوجه شدم که رضا با همه کل کل رانندگی داره ..
تو شلوغی خط و نشون کشیدنهای رضا اشاره کوچکی به حاج علی زدم .. زود سرش رو جلو آورد
_ : یعنی بین شما یه راننده قابل نبوده روی این آقا رضا رو کم کنه ؟ .
هنوز حرفم تو دهنم بود که حاج علی دستها رو محکم بهم کوبید .
_ : رضا جان کارت تمومه ... بعد از شام تا ویلا کورس داریم ..
_ : هه هه .. بی خیل حاج علی .. تو که ماشالله شبها با مادون قرمزم دو متر جلوترُ نمیبینی .
_ : حاج علی در حالیکه به من نگاه میکرد با تحکم گفت : من آره .. ولی به چشمای آیدا خانوم نگاه کن ... این چشا روز و شب سرش نمیشه ..
سایه و غزال هم که اصلا نمیتونستن ذوقشون رو پنهان کنند ..
_ : آخ جون ن ن .. رضا ما دو تا زنها بیچارت میکنیم .. باید دور درایوریت رو خط بکشی آقا جون ..
هنوز درست حسابی پشت رُل قرار نگرفته بودم که رضا و سایه هر دو با کلی سر و صدا و تیک آف راه افتادن ..
با وجودیکه هر موقع تو تهران کسی هوس میکرد با رانندگی و کورس سر به سرم بزاره کم نمی آوردم اما نمیدونم چی شد که چندان به ماشين گاز نمی دادم ...
صداي حاج علي در اومد : اهه .. دختر مثلا مسابقه است، چرا اينقدر لاك پشتي ميري؟ مگه نميدوني اگه تو سه نفر سوم بشيم اينها بیچارمون میکنن؟
_ : راستش ..... ملاحظه ماشينُ ميكنم ، ......ميترسم تو این جاده نا آشنا خداي نكرده بخوره به جايي اونوقت بيشتر باعث خجالته. .
با شنيدن اين حرف سرش رو به علامت تاسف تكون داد
_ : اصلا دوست دارم بكوبيش در و ديوار. و ناگهان پاش رو از روي كنسول وسط انداخت روي پاي من و پدال گاز رو فشار داد .....
_ : تو فقط حواست به فرمون باشه.......
گير كرده بودم . حاج علي براي حفظ تعادلش يه دستش رو هم از پشت انداخت روي شونه هام و تقريبا من رو تو ماشين بغل كرده بود، ناچار بودم ادامه بدم،
سايه كه جا موند و من و رضا با فاصله ي كمي از هم ادامه ميداديم.
نزديك كوچه ورودي ويلا بوديم و هر دو ماشين ميخواستيم همزمان وارد كوچه بشيم كه حاج علي ناگهان كنترل فرمون رو از دست من گرفت و پاش رو هم تا آخر چسبوند روي گاز آنچنان جلوي ماشين رضا پيچيد كه اون بيچاره چاره اي نداشت جز اينكه روي تل شني ورودي فرعي بپيچه و همون جا متوقف بشه. .
حاج علي با زحمت زیاد ماشين رو که تقریبا از کنترل خارج شده بود چند متر جلو تر از ويلا متوقف كرد.
من از ترس خودم رو جمع كرده بودم و تو فضاي تنگ صندلي راننده كاملا تو آغوش حاج علي جا مونده بودم.
وقتي خيالش راحت شد كه اول شديم فريادي از سر خوشحالي كشيد . در حاليكه به نرمي دستش رو روي كتف من ميزد گفت
_: هوووووو وه .... ديدي آيدا جون ... دیدی هنوز هم دود از كنده بلند ميشه .
و بعد صورتش رو جلو آورد و قبل از اينكه من بخوام امتناعي بكنم گونه ام رو بوسيد
_: تبريك ميگم تو اول شدي
بحث داخل ويلا راجع به مسابقه حسابي داغ بود، روشنك مدعي بود كه من قوائد جوانمردانه رو رعايت نكردم و رضا که بازنده اصلی مسابقه بود سعي ميكرد با خنده و مسخره کردن حرص روشنک و سایه رو بیشتر دربیاره .
در اين بين نميدونستم اونها متوجه وضعيت رانندگي مشترك اتومبيل ما شدند يا نه و البته راضي بودم كه در اين باره اصلا چيزي ندونند.
وقت خواب حاج علي قبل از اين كه همه عازم اتاقهاشون بشند گفت: من كه امشب حسابي لذت بردم، و البته دلم ميخواد فردا يه مسابقه ديگه هم ترتيب بديم
. سایه غرولند کنان حرفش رو قطع کرد : اگه بازم رانندگيه من يكي نيستم.
رضا به مسخره گفت : ای بابا .... باور کن مقام سومی اونقدرها هم بد نیست جون سایه . روشنک پک عمیقی به سیگارش زد و گفت :
:_ ولي من يه پيشنهاد دارم كه مطمئنم هركي بهتر باشه بي حرف و حديث ميبره .
غزال گفت : من ميدونم چي ميخواد بگه ، حتما شنا؟
برق شادي چشمهاي حاج علي رو پر كرد.
_: عاليه، آره ، شنا حرف نداره، من حاضرم سر نهار فردا با همتون شرط ببندم .
منوچهر كه خیلی كمتر حرف میزد بلند شد تا بره بخوابه .. مابین خمیازه و کش و قوس تازه شروع کرد به کل انداختن ..
_: ولي حاج آقا من اگه جاي شما باشم بی جهت پولهامُ نمیبازم ، متاسفم اما درباره شنا مقابل من شانسی ندارید .
_ : پسر تو هنوز شناي منُ نديدي ، حاضر باش فردا قبل از نهار منتظرت هستم.
و با گفتن شب همگی بخير به سمت دستشویی سالن رفت .
همگی شب بخیر گفتیم من هم به طرف راه پله هاراه افتادم ...
پیش خودم سعي ميكردم بوسيدن حاج علي رو فقط شيطنت مخفيانه یک پیرمرد .. یا بوسه ای پدرانه كه دور از جمع اتفاق افتاده بود تفسير كنم ....
دوست نداشتم بی مورد تعادل این جمع که صمیمتشون بی هیچ تظاهری در همین چند ساعت به من بخشیده شده بود رو بهم بریزم .
وقتي از راهروي بالكن به سمت اتاقم ميرفتم نگاهم به سالن پايين افتاد
حاج علی که از دستشویی اومد بیرون غزال تنها کسی بود که هنوز سالن رو ترک نکرده بود ...
دخترک مثل کسی که منتظر دریافت فرمانی باشه با اشاره حاج علی به سمت اتاق اون که در همون نیم طبقه اول ساختمان قرار داشت رفت .
طوری که متوجه من نباشند قدمهام رو شل كردم و تو سایه روشن راهرو ایستادم .....
نه اشتباه نكرده بودم، غزال رفت تو اتاق ..........
حاج علي هم پشت سرش ...............................
صبح اول وقت بود كه رعنا صبحونه رو آورد تو اتاقم .
عليرغم تصور من كه فكر ميكردم جريان مسابقه شنا بايد تو دريا برگزار بشه خبر داد كه بقيه مهمونها تا يكساعت ديگه تو استخر سرپوشيده ي زير ويلا منتظرم هستند.
طبق عادت قبل از صرف صبحونه بايد دوش ميگرفتم. ولي وقتي داخل سرويس اختصاصي اتاقم رفتم پیش از باز كردن دوش متوجه صداي عجيبي شدم، آروم و بي حركت سر جام ايستادم ...... صدا هم متوقف شد.
مطمئن بودم صدايي مثل صداي جابجا كردن ميز يا صندوقي آهني و يا چنين چيزي رو از داخل حمام شنيدم.
با خودم فكر كردم احتمال داره صدا از پشت ديوارها و از اتاقهاي مجاور باشه.
ولي توي اتاقها چه چيز سنگيني بايد جابجا ميشد ؟
حوصله و وقت بيشتري براي فكر كردن به اين موضوع نداشتم، دوش و استحمام كه تموم شد حوله ام رو پوشيدم تا همزمان با خشك شدن صبحونه رو هم خورده باشم ولي موقع خروج از حمام دوباره صداي قبلي بلند شد ، اين بار به وضوح از داخل حمام بود.بي اختيار ترس سراپاي وجودم رو پر كرد.
بر خلاف دفعه قبلي اينبار صدا ادامه پيدا كرد اونقدر كه متوجه شدم بايد محل اصلي اون پشت آيينه قدي داخل حمام باشه. به آرامي خودم رو مقابل آيينه قرار دادم و سعي كردم به دقت گوش بدم ولي درست در همون لحظه باز هم صدا قطع شد .
كنجكاوي بيشتر بي فايده بود، بايد زودتر به بقيه ملحق ميشدم.بعد از خوردن صبحونه تازه متوجه يه مشكل اساسي شدم. هر چقدر وسايلم رو زير و رو كردم اثري از لباس يكسره ي شنام توي ساك نبود،
تعجبي نداشت چون پيش بيني آبتنی تو هوای سرد پاییزی اصلا برام ممکن نبود هر چند فکر استخر رفتن رو دیگه نکرده بودم .
بايد به روشنك اطلاع ميدادم فكر كردم چندان جالب و مؤ د با نه نيست كه با وجود اعلام قبلي بخوام بقيه رو به دليل حواس پرتي خودم در انتظار نگه دارم.
سرسری یه ژاکت تنم کردم اما از اتاق که بيرون اومدم تازه یادم اومد كه هنوز نميدونم اتاق روشنك تو اين ويلاي در اندشت اصلا تو كدوم طبقه ست.
متوجه اتاق كناري شدم كه درش نيمه باز بود تا اومدم كه در بزنم صداي رضا رو شنيدم كه انگار داشت با تلفن صحبت ميكرد
_: محشره. باور نمي كني من تو هاوايي و ريو هم همچين چيزي نديدم .چي؟ ... نه بابا خيالت راحت.. همه چي رو حسابه .... آره ... حتما ...حتما..... ميام... ميام ..
و با سكوتش متوجه شدم كه مكالمه اش تموم شده .
البته ديگه دليلي نداشت كه بخوام در اون اتاق رو بزنم بايد اتاق روشنك رو پيدا ميكردم ولي به محض اينكه به سمت راه پله برگشتم با برخورد به اندام منوچهر كه تقريبا پشت سر و در چند سانتيمتري من قرار گرفته بود چيزي نمونده بود كه از ترس سكته كنم .
قبل از اينكه به خاطر اين شوك ناگهاني بخوام بي اختيار خودم رو عقب بكشونم و تعادلم رو از دست بدم منوچهر با يه حركت سريع زير بغلم رو گرفت.
ـــ : مشكلي پيش اومده؟ نكنه شما هم مثل من لباس شنا نداريد كه اينجا هستيد؟
از اين پيش بيني سريع منوچهر هم تعجب كردم و هم خندم گرفت
_: آه... شما از كجا فهميدي؟
_: كارمند جماعت هميشه به فكر لباس رو از ياد لباس زير غافل ميمونه و اينجوري گير ميفته . راستش بچه ها گفتن رضا پارسال كه از فرانسه اومده چند دست مايو مردونه و زنونه با خودش آورده كه هنوز استفاده نشده . حتما به شما هم گفتن كه بياييد از رضا بگيريد، درسته؟
_ : نه ، يعني .... آره من هم يادم رفته بود لباس شنا بيارم ولي ميخواستم به روشنك بگم كه به همين خاطر نميتونم بيام كه شما اومدين.
_ : خوب حالا چيكار ميكنيد ؟ نميخواييد بياييد؟
قبل از اينكه بخوام جوابي بدم صداي رضا با لحن مسخره و مضحكي از پشت سرم بلند شد
_: نميام و نميتونم و نميخورم و نميخوام و از اين حرفا نداريم.فشيون رضا در خدمت شماست .... بفرماييد از آخرين مدلهاي هاوايي مايو و باهاما بيكيني من ديدن فرماييد
. با سلام و عليك رضا كه مثل شامپانزه ها از چارچوب در اتاقش آویزون شده بود و بي رو در بايسي با يه مايو تنگ كه بيش از حد براي هيكل و اندام بزرگش كوچك جلوه ميكرد جلومون ايستاده بود تقريبا بين خجالت و تعارف آچمز شدم .
ديگه هیچ جوری نميشد شونه خالی کرد . خصوصا كه با تعريفهاشون از سونا و جكوزي ويلا و مسابقه حيثيتي حاج علي با منوچهر خودم هم بي ميل نبودم امروز رو با ورزش متفاوتي شروع كنم.
وقتي داخل اتاق رضا داشتم بسته هاي لباسها رو واسه پيدا كردن يه مايو مناسب زير و رو ميكردم يه دفعه ياد صدايي كه از اتاق اون به گوش ميرسيد افتادم ،
_: آقا رضا سرويس اتاق من به كجاي اين اتاق ميخوره؟ يعني ديوارش به كجاي اين اتاق چسبيده؟.
_: والا آيدا خانوم من الان پنج ساله كه تو اين ويلا ميام و ميرم ولي هنوز به اين چيزا فكر نكردم، راستش نميدونم ، چطور مگه؟ لوله ها آب ميدن يا مشكلي دارن؟
_ : نه ، چند دقيقه پيش من از تو حموم يه صدايي شنيدم. يه صدايي مثل كشيده شدن يه چيز آهني رو كاشيها.
منوچهر با نوک انگشت عینکش رو روی دماغش جابجا کرد ...
:_ واقعا ؟ صدا بلند بود؟ يعني شما ميتونستي تشخيص بدي از كجا ميومد؟
_: مطمئنم از همين اتاق .
ــ : رضا يعني تو اين صدايي رو كه آيدا خانوم ميگه نشنيدي؟
رضا قيافه وحشتزده اي به خودش گرفت .. دستهاش رو به علامت تسلیم بالا آورد
_ : چرا...... چرا .... منهم شنيدم ... ولي بچه ها قول بدين كه هرچيزي رو كه من در اينجا از ارواح مدفون شدگان در اين خانه براتون ميگم بين خودمون بمونه و الا همه ما به نفرين ابدي دريا گرفتار ميشيم. واييييي .....
رضا اونقدر اين جملات رو مسخره و مضحك ادا كرد كه من و منوچهر نميتونستيم جلوي خندمون رو بگيريم .
اون واقعا آدم كميكي بود هر چند كه هر بار ميخواستم نگاهش كنم از ديدن مايوي تنگي كه با وجود اون همه مايو مردونه با انواع و اقسام سايز ها پوشيده بود تقريبا چندشم ميشد.
بلاخره با سفارش رضا و گوشزد اينكه دير شده و الان صداي بقيه در مياد در حالي كه منوچهر هنوز داشت از جريان صداي اتاق احتمالات مسخره ميساخت چهار بسته ار بيكيني ها رو به اتاقم آوردم تا يكيشون رو بپوشم.
اما وقتي بسته هارو باز كردم از اينكه قبل از ديدن اونها پذيرفته بودم كه حتما به استخر برم حسابي پشيمون شدم.
تقريبا همه مايو ها دو تيكه و يك مدل بودند تنها رنگهاشون متفاوت بود.
ميشد گفت كه غير از پوشش كوچكي در جلو بقيه قسمتها فقط شامل بندهايي ميشد كه بايد از طرفين گره ميخورد.
واقعا در مونده شده بودم.
خدا لعنتت كنه روشنك ببين چه گيري افتادم.
توي فكر بودم كه صداي رضا از راهرو بلند شد
_: بابا برو تو من ميام ديگه. بايد زنگ بزنم جون منوچ گير نده .
متوجه شدم كه داره منوچهر رو راهي استخر ميكنه .يه لحظه خوف برم داشت، نكنه يهو بياد تو اتاق؟
اما با شنيدن صداي پاي منوچهر كه از جلوي اتاقم رد شد و صداي بسته شدن درب اتاق رضا و بلند شدن صداي موزیک تشويشم بر طرف شد.
بعد از اينكه هر چهار رنگ رو امتحان كردم به زرد فسفري رضايت دادم .
وقتي جلوي آيينه تمام قد اتاق ايستادم از خودم خجالت كشيدم .اگه بند های پشت رو ندیده میگرفتم تقريبا ميشد گفت كه مايو از پشت هيچ پوششي نداشت.
محال بود با اين وضع برم تو استخر .
اين درست كه اونها جمعي صميمي و بي تكلف نشون ميدادند ولي من حتي زماني كه دختر بودم تو استخرهاي كاملا زنونه هم با چنين وضعي ظاهر نشده بودم.
از طرفي هم نرفتن پيش بقيه كه تقريبا بدترين كار ممكن بود، فكري به ذهنم رسيد ؛ حوله ام رو پوشيدم . اينطوري تو استخر هم كاملا پوشيده بودم و حداقل ميتونستم يا تو سونا بشينم يا اينكه تا زمان ورودم به آب لازم نبود كه لخت جلوي بقيه وايسم.
بهترین تدبیر ممکن بود .
حوله رو پوشيدم و از اتاق اومدم بيرون ميتونستم حدس بزنم كه استخر بايد كجاي زير زمين باشه از راه پله ي لابي كه به طرف پايين ميرفتم سرو صداي غزال و سايه كه داشتن با روشنك تو آب سر به سر هم ميذاشتن به وضوح شنيده ميشد.
وقتي وارد استخر شدم همه غير از رضا اومده بودن.
غزال كه خوشحال و سر حالتر از ديروز به نظر ميرسيد با ديدنم توپ پلاستيكي رو كه دستش بود به طرف من پرتاب كرد
_: بابا صلوات بفرستين... بلاخره تشريف آوردن.
حاج علي كه بدون لباس اندامش فربه تر به نظر ميرسيد كنار بار استخر داشت با منوچهر كه مايويي به مراتب مناسبتر از رضا پوشيده بود صحبت ميكرد با ديدن من از منوچهر جدا شد و به طرفم اومد .....
_: روز بخیر آيدا جون ، اميدوارم كه ديشب خوب خوابيده باشي ، هر چند كه بايد به
خاطر بي ملاحظگي عنايت كه با سر و صداي صبحش باعث تشويشت شده حسابي معذرت بخوام.
_: عنايت؟ !!!
_ : آره ، عنايت ، امروز كه شما اون صداها رو شنيدي داشته تو اتاق زير شيرووني يه سري آت و آشغال رو جابجا ميكرده كه همين توليد صدا كرده بود و شما هم نگران شدي.
_ : خوب حقیقتش كمي نگران شدم ..... ولي تا اونجاييكه يادمه صداها از تو حموم ميومد نه از سقف اتاق..... .
منوچهر با سلام دوباره ايي كه كرد حرفم نيمه تموم موند اون با صدايي بلند كه دختراي توي استخر هم بتونن بشنوند گفت
_: حاج علي داره به آیدا خانوم اطمینان میده .........
و صداش رو در فضاي اكوستيك استخر بلند تر كرد ،: که هيچ جنازه اي تو اين ويلا و زير اين استخر دفن نشده.
و همزمان با اعتراض سايه و غزال زد زير خنده.
روشنك با مايوي شنايي تقریبا مثل هموني كه من پوشيده بودم از استخر بيرون اومد بعد از سلام و چشمك معمولش به حاج علي گفت
_: اينم آيدا ولي مثل اينكه واسه اومدن آقا رضا بايد تا شب منتظر بمونيم. بهتر نيست شما و منوچهرخان مسابقتون رو شروع كنين .
قبل از اينكه حاج علي كه كاملا معلوم بود نه از منوچهر ونه از شوخی کنایه آمیزش دل چندان خوشي نداره بخواد چيزي بگه صداي رضا كه با مدل مسخره اي از پله ها دوان دوان پايين ميومد همه رو متوجه خودش كرد
_: من امده ام واي واي... من آمده ام ....حاج علي فرياد كند .....
و باز هم با مسخره بازيهاش همه رو به خنده انداخت .
روشنك با اشاره به مايوي رضا گفت : اوي ... پسر... ميگم چشمات رو درويش كني بهتره ها .. و با خنده اضافه كرد
_ : با اين مايويي كه تو پوشيدي ميترسم با ديدن تن و بدن ماها تو تنت دووم نياره .
رضا كه معلوم بود حداقل از اين جور حرفها كم نمي اورد رو كرد به منوچهر
_: منوچ جان قربونت من اين مايو رو در ميارم .... حيفه ميترسم بقول روشي جون از پام در بره هم اين گم بشه هم اين دخترا رو خداي نكرده افعي بگزه ، بيا تو نيگرش دار.
و انگشتهاش رو لبه ي بند مايو قرار داد ... كم مونده بود كه واقعا مايو رو از تنش دربياره اما با صداي اعتراض آميز و عصبانيت منوچهر و بعد از اون حاج علي كه احتمالا با ديدن قيافه كش اومده من متوجه احمقانه بودن رفتارو حرفهاي سخيف رضا شده بودند منصرف شد و در حاليكه پشت ميز بار قرار ميگرفت سريع گيلاسهاي بلوري رو روي ميز چيد چشمك طعنه آميزی به منوچهر كه هنوز شاكي نشون ميداد زد
_: تو كه داغ غيرتي با يخ ميخوري مگه نه ؟..
و در حيني كه همه گيلاسها رو پر ميكرد با لحن جدي ادامه داد
_: هركي با يخ ميخواد بگه ، راستي حاج علي.... نميخواي به اين حجت الاسلام شيخ منوچ بن رابين بن هود شنا ياد بدي؟
حاج علي دو تا از گيلاسها رو برداشت و يكي از اونها رو به دست من داد
ــ : ايشون بايد به من شنا ياد بده نه من به ايشون .
سايه و غزال هم خودشون رو به جمع ملحق كردند .
منوچهر کاملا از رفتار و طعنه های رضا که سعی کرده بود در حضور زنها اونو تحقیر کنه به خشم اومده بود
_ : باز خوبه من جرات مسابقه دادن با مردها رو دارم ، تو چي ؟ غیر از دلقک بازی تو كدوم رشته ورزشي ديگه كاپ گرفتي؟ پرتاب پوشك يا پرش از نوار ؟
همه حتي حاج علي ناتوان از كنترل خودشون زدن زير خنده .
قيافه رضا واقعا ديدن داشت .
تقريبا از خنده كليشه اي لبهاش چيزي باقي نمونده بود .
و در نهایت حرصی که ناتوان از پنهان کردنش بود گيلاسش رو به طرف منوچهر گرفت
_: به سلامتي منوچ عینک كه متاسفانه فردا آخرين روز مرخصيشه و بايد برگرده تهرون كارت بزنه.
حاج علي با لحن رضايتمندي گفت : به سلامتی .........
نتيجه ي مسابقه شنا فقط باعث شد تنشي كه مابين رضا و منوچهر حاكم بود به حاج علي كه پيشا پيش مشخصا اصلا از حضور منوچهر در اون جمع راضي نبود هم سرايت كنه.
پیرمرد خيلي بيش از اون چه كه ادعا داشت در مقابل شنای ماهرانه منوچهر كم آورد.
كاملا معلوم بود از اينكه ژست دون ژوان مابانه اش پيش چشم زنها و مخصوصا من كه متوجه بودم سعي ميكنه حيلي خودش رو از بقيه مردها به من نزديكتر كنه خدشه دار بشه سخت در عذاب و ناراحتيه.
حاج علي همچنان كه از باخت مفتضحانه اش در مسابقه عصبي به نظر ميرسيد هن هن كنان خودش رو روي كاناپه اي در كنار استخر انداخت
_ : آيدا جون ، يه قوطي آبجو از فريزر زير بوفه به من ميرسوني. و بعد به منوچهر كه همچنان بعد از مسابقه هم مشغول شنا بود گفت
_:آقا جون ، حيف كه امشب بايد بري والا فردا صبح ميرفتيم تنيس اونوقت ميفهميدي با كي طرفي. جواب منوچهر كه سعي ميكرد با خنده هاي موذيانش اعصاب اون رو بيشتر تحريك كنه در نوع خودش جالب بود
ـــ : حاج علي آقا داستان اون گداهه كه مياد در خونه زنه رو شنيدي ؟ زنه بهش ميگه حيف بالا هستم اگه پايين بودم بهت پول ميدادم دفعه بعدي ميگه حيف پايينم پولم بالاست اگه بالا بودم بهت ميدادم .شنيدي كه،؟ حالا حاجي جون ما هم پايينت رو ديديم هم بالاتو.
و قوس بلندي زد و در طول استخر مشغول شناي زير آبي شد.
نگاه خشمگينانه ي حاج علي به رضا كه منوچهر به واسطه اون به ويلا آمده بود حكايت از دلخوري و عصبانیت حاج علي داشت.
قوطي آبجو رو به دستش دادم . سعي داشت وقتي من نزديكش هستم عصبانيتش رو بروز نده .
درب قوطي رو با صداي خاصی باز كرد
_ : آيدا تو نميخواي بري تو آب؟
_ : ميرم، حالا نه.اول دوست دارم برم سونا ،بعد آبتني
_ : آه. آره راست گفتي، سونا ، من هم ترجيح ميدم آبجوم رو تو سوناي بخار بخورم .من ميرم تو يه قوطي ديگه بر دار و بيا.
از اينكه به خاطر در نياوردن حوله بهونه احمقانه سونا رو آورده بودم حسابي پشيمون شدم .به طرف بار كه رفتم رضا همچنان مشغول خوشمزگی واسه غزال و سایه بود
_:آره يارو رشتيه ميره خونه ميبينه دخترش با يه نره غوله دارن....
ـــ : آقا رضا بي زحمت يه قوطي آبجو بديد.
چشمي گفت و در حالي كه خم ميشد تا از فريزر آبجو رو در بياره پرسيد: آيدا خانوم، ببخشيد ولي ميخواستم بدونم شما عضو بسيج خواهران نيستي؟
_: چی؟!!،بسیج خواهران ؟ !!! چطور مگه ؟
_: آخه من شنيدم خواهراي بسيجي حتي تو حموم هم چادرشون رو در نميارن مثل شما كه از وقتي اومدي تو استخر اين حوله پشمالو مثل كاغذ ديواري به تنت چسبيده .
سايه و غزال با اين حرفش خنده ريزي كردن.
خودم هم خندم گرفت و هم احساس كردم تو بطن حرفش نوعي توهين هست.
در حالي كه قوطي رو ميذاشت رو پيشخون بار ادامه داد: اگه نگران چشمهاي ناپاك و نامحرم من هستي ميتوني از منوچ عينك بپرسي كه من اونقدر تو گوشه كنار اين دنيا زن تمام لخت ديدم كه ديگه با ديدن شما ها فكر نميكنم تكوني بخورم.
جوابي ندادم و قوطي رو برداشتم ،وقتي به طرف سونا ميرفتم روشنك كه عليرغم كناره گرفتن منوچهر به اصرار ميخواست تو آب كولي بگيره داد زد: آيدا به حاج علي بگو زياد لفتش نده ، تو هايت غذاي خوب زود تموم ميشه ها.
درب سونا رو كه باز كردم هورم خشك و وحشتناك گرما كوبيد توی صورتم ،
حاج علي در حالي كه قوطي نيم خورده ي آبجو روي بر آمدگي شكمش قرار داشت مثل جنازه رو نيمكت دراز كشيده بود. با ورود من به سونا نيم خيز شد و به دسته ي نيمكت چوبي تكيه داد.طوري نشست كه عملا من رو مجبور ميكرد كنارش بشينم.
با اشاره اي به رخت آويز سونا گفت:اگه بخواي ميتوني حوله ات رو اونجا آويزون كني.
همچنان مُردد بودم
_ : طوری شده؟
ــ : نه ...
ــ : پس چیه ؟
_ : هيچي ،... آخه ..
ــ : آخه چي؟ ...
_ : آخه وضع اين مايو هاي آقا رضا خيلي ناجوره.من ترجيح ميدادم اصلا با اين وضع تو استخر نيام.
خنده اي كرد و گفت: آها ... که اینطور ... خوب چه چیزی بهتر از کم کردن عذاب تو آیدا جان ؟
متوجه منظورش نشدم و اونکه گنگ بودن من رو دید اضافه کرد
_: حالا که حتی از منهم خجالت میکشی پس من ميرم بيرون تا لااقل تو بتوني راحت باشي هر چند كه داشتم از اين گرماي مطبوع لذت ميبردم ولي خوب ديگه.... .
و نيم خيز شد ...
_ : نه نه . لازم نيست شما بري.اصلا ....
با شنيدن اين حرف انگار كه باري رو از دوشش برداشته باشم دوباره سر جاش ولو شد.دستش رو گذاشت روي چشمهاش و گفت
_: پس محض رضاي خدا با من راحت باش دخترخجالتي .
بلند شدم و حوله رو كه حتي تنفس رو در فضاي گرم و كوچك سونا برام مشكل كرده بود و حالا ديگه كاملا از عرق تنم خيس شده بود در آوردم.
بر خلاف انتظارم چشمهاي ميشي رنگ حاج علي مات بدنم نشد .
وقتي دوباره كنارش نشستم آه عمیقی کشید
_: ميدوني آيدا ، تقصير تو نيست ، من درك ميكنم تو براي اولين باره كه با من و رضا برخورد ميكني و حق داري كه در مقابل كساني كه نميشناسي موضع بگيري ولي اگه از روشنك بپرسي بهت ميگه كه دوستي هاي من با همه جدا و فارغ از حساسيتهاي اين چنينيه ، شايد رضا يه كم بي ادب به نظر برسه ولي اونهم همونطور كه ميبيني سعي ميكنه به هر نحوي اطرافيانش رو بخندونه حالا بعضي وقتها افراط ميكنه ولي در كل بچه بدي نيست.
در حالي كه جرعه اي از آبجو رو سر ميكشيد به من اشاره كرد كه درب قوطيم رو باز كنم .
_: ميدوني آيدا من با آدمهاي زيادي تو ايران دوست نيستم ، يعني نميتونم دوست باشم. آدمها اين روزها قابل پيش بيني نيستند.
من هروقت كه ميام ايران متوجه ميشم كه هم ديدها و هم سلايق مردم به سرعت در حال تغييره .نميشه رو هيچ چيزي به طور قطع حساب با ز كرد حتي دوستيها.
نمونه اش همين منوچهر كه فقط ميخواد ژست يه آدم خوب رو بگيره در حاليكه پشت اون چهره ي به ظاهر آرومش يه هيولاي به تمام معناست،
باور كن شرمم ميشه بگم همين آدمي كه امروز به خاطر شوخيهاي رضا بهش اعتراض ميكرد ديشب كه تو خواب بودي.........و حرفش رو قطع كرد.
ــ : ديشب كه من خواب بودم چي؟
جرعه ديگه اي بالا رفت و سری به نشونه تاسف تکون داد
_ : ديشب كه تو خواب بودي مرتيكه مست ميكنه و ميخواسته بياد تو اتاق تو.
هر چقدر غزال كه تو اتاقش بوده ميخواسته آرومش كنه ول كن نبوده و فقط ميگفته میخوام تو اتاق آيدا بخوابم .نهايتا هم غزال مجبور ميشه بره سراغ روشنك و اونهم بد جوري حاليش ميكنه كه اينجا روابط ما غير از جاهاي ديگه است،
شايد با هم راحت برخورد كنيم و شايد مثلا سايه يا روشنك فقط رو حساب ارضاي احساساتي كه همه دارند و غريزي هم هست دلشون بخواد يه شب رو با من يا رضا يا هر مرد ديگه اي بگذرونن ولي اين باعث نميشه كه هر كي هر كاري بخواد بكنه........
از شنيدن حرفهاش داشتم شاخ در مياوردم، فكر ميكردم بين مردهاي تو ويلا منوچهر بايد از همشون بي آزار تر باشه.
با يه سوال ناگهاني رشته افكارم رو قطع كرد
_:ببينم تو تا به حال برخلاف ميلت تن به كاري دادي؟
مُردد بودم كه چي بايد بگم
_: مثلا چه كاري؟
چشمهاش رو باريك كرد و گفت : مثلا با كسي دوست بشي؟ يا اينكه برخلاف ميلت جايي بري؟ يا يه همچين چيزي؟
_ : خوب هيچكس كاري رو كه ميلش نباشه انجام نميده فكر ميكنم همه اينطور باشن.
با شنيدن اين حرف از من مشتاقانه خودش رو اونقدر كنارم كشيد كه تقريبا پاهامون به هم چسبيده بود.با صدايي آروم گفت
_:ديشب كه من توي ماشين دور از چشم بقيه تو رو بوسيدم ميدونستم ناراحت نميشي، باور ميكني؟
يه لحظه از يادآوري اين كارش حس ناخوش آیندی بهم دست داد
_ : ولي زياد هم مطمئن نيستم كه ناراحت نشدم.
سريع گفت:ولي من مطمئنم كه نشدي چون امروز اصلا نه به روي خودت آوردي ونه به روي من و اونقدر بزرگوارانه و با متانت رفتار كردي كه به هيچ كدوم از بچه ها هم چيزي نگفتي،
و چرا نگفتي ؟
چون اين قبيل مسائل كوچك براي من و شما و امثال ما ديگه حل شده است و به اعتقاد من اونقدر بديهي و تكراري تلقيشون ميكنيم كه در ذهنمون به عنوان يه اتفاق جا نگيرند همونطور كه گفتم من نميخوام دور و برم رو شلوغ كنم به همين خاطر احساس كردم كه تو ميتوني يكي از بهترين دوستان من باشي بدون اينكه بخواهي مثل يه سري دنبال سؤ استفاده از موقعيتت و يا بهتر بگم زيبايي بينظيرت باشي،دوست زيباي من......
در حاليكه نم نمك آبجو رو مزه ميكردم فقط ميتونستم با لبخند از حرفهاش عبور كنم.
بي اون كه بدونم چرا و شايد فقط به خاطر اين كه بهش بفهمونم اونقدر ها هم كه فكر ميكنه ساده نيستم گفتم : خوب من... ديشب ديدم كه غزال اومد تو اتاق شما...
متوجه شدم كه جا خورده ولي سريع خودش رو با خنده ايي جمع و جور كرد
_: ها ها ..خوب كه چي؟ آره اومد ولي اگه منظورت اينه كه اون بچه ديشب تو بغل من خوابيده بايد بگم سخت در اشتباهي نميگم من پيغمبر طاهرم نه البته كه نيستم من هم مثل همه مردهاي ايراني از معاشقه با زنها و همجواريشون لذت ميبرم و خيلي هم تو اين جور شيطنتها واردم ،
همون ديشب سايه تو اتاق من و روي تخت من خوابيد اما قبل از اون غزال واسه گفتن مطلبي كه با عرض معذرت شخصي و مربوط به خودشه اومد و زود هم رفت....
از اينكه ميديدم در عين بي پروايي تو كلام آدم راز نگهداري هم هست خوشم اومد ،
ادامه داد: تو آمدن رو ديدي ولي مطمئنم رفتنش رو متوجه نشدي كه اينجوري برداشت كردي درسته؟
با سر تاييد كردم. خنديد و در حين خنده اش گفت : خداي من غزال واسه من مثل يه بچه است كه وقتي ميبينمش تو بغلش دنبال عروسك ميگردم هر چند كه بعضي وقتها كه پيش ما مياد به جاي عروسك رضاي شيطون رو ميبينم .
و همچنان به خندش ادامه داد .
به نظرم كم كم داشت شخصيت جالبي از خودش ارائه ميداد و سعي نميكرد احساساتش رو پنهان كنه.
خواست يه جرعه ديگه بخوره كه متوجه شد محتوي قوطيش تموم شده .
مال خودم رو بهش تعارف كردم همچنان لبخندش رو تقويت ميكرد .
در حالي كه با يكدست قوطي رو از من ميگرفت خيلي خودموني دست ديگه اش رو انداخت رو پشتم.
نگاهي به در قوطي انداخت و همراه با آه بخصوصي گفت
_: بوسيدن داره درب اين قوطي كه به لبهاي تو خورده. و قوطي رو لا جرعه رفت بالا .
نگران بودم كه يكي از بچه ها بطور ناگهاني درب سونا رو باز كنه و من رو تو اون حالت ببينه .
حاج علي كه گويا كاويدن چشم من اون رو متوجه همين مسئله كرده بود در حالي كه با دستش من رو بيشتر به تن خيسش ميچسبوند پرسيد
_: دنبال چيزي ميگردي؟
به زحمت آب دهنم رو از گلو فرستادم پايين ولي جوابي ندادم .
اينبار خيلي آمرانه سوال كرد
ــ: آرومه نه؟......... همه رفتن بالا .
و دهنش رو در نزديكترين فاصله با گوشم قرار داد
_ : توي كل استخرو اين سوناي كوچك و داغ فقط ما دونفر هستيم ، بيرون هم هيچ كسي نيست.
بي اختيار شدت ضربان قلبم بيشتر شده بود حس ميكردم چيزي بين خواست و امتناع در وجودم جريان گرفته.
نميدونستم بايد چكار كنم .....
و قبل از اينكه بخوام به هر كاري فكر كنم با دست سرم رو به طرف صورتش چرخوند و لبهاش رو گذاشت روي لبم و شروع كرد به مكيدن ، بازي با لبها و ...............
همچنان نگران حضور كس ديگه اي بودم احساس ميكردم هر آن قلبم از سينم كه حالا تو دستهاي اون فشرده ميشد بيرون ميزنه.
صورتش رو كه عقب برد بلند شدم،
حالم اصلا خوب نبود،
هيچوقت هيچ مرد غريبه اي بدن من رو لمس نكرده بود..
.
اولين بار بود كه چنين چيزي رو تجربه ميكردم ....
در جستجوي هواي آزادتر يا فضايي سردتر رفتم پشت پنجره سونا ... ،
از پشت پلکهای داغم محوطه استخر رو نگاه كردم ،
راست ميگفت ، ........
هيچ كسي نه داخل استخر و نه بيرون از اون نبود و همه اونجا رو ترك كرده بودند.
نفسم تند شده بود ،
بد جور در التهاب اونچه كه گذشت بودم .
قبل از اینکه انعکاس تصویرش رو توی شیشه بخار گرفته سونا ببینم ميتونستم هُرم
نفسهای گرمش رو پشت گردنم احساس كنم.
از پشت كاملا بغلم كرد و تقريبا به پنجره و ديوار چوبي سونا چسبوند.
بي اختيار سرم رو خم كردم،...
حالت كاملا مسخ شده اي داشتم ،
حرارت تنم حالا ديگه از گرماي سونا هم بيشتر شده بود.
وقتي گره ي بند هاي بيكيني رو باز ميكرد نتونستم مقاومتي بكنم .....
نخواستم كه بكنم .....
تسليم اونچه كه پيش اومده بود فقط چشمهام رو بستم ... ......